تبليغاتX
بی تو
برای پر شدن لحظه لحظه زندگی ام !

سلام بر آب روان ، سلام بر طبیعت ، سلام بر زبان طبیعت، سلام بر دنیای صفرها و یک !

 

صفر ها چه می کنند هرچه می کنند باز هم هیچ اند صفر ها با هم می شوند دو تایی می شوند

 

 ولی جز دورویی هیچ ندارند می گویند دو نحس است ولی انگار نحس نیست ... نیست... است

 

حتی کمتر از صفر پس از این به بعد 0>2 نمی دانم چرا بعضی ها فکر می کنند دروغ گفتن

 

برتر از سکوت است . ای کاش همه ی ما مثل صفر ساکت بودیم آنگاه بود که ما در تمام

 

 فریادها بودیم !

 

خدایا هیچ وقت زندگی کوچکم را با 2 ها کثیف نکن !

ای کاش هیچ گاه 2 پای خود را از خط قرمز خود فراتر نگذارد و جز برای آیه بودن

تلاشی نکند !

+ حک شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:53  حکاک میثم شمسی  | 

دفترم گم شد کاغذم را از من برداشتی اما هنوز دست من می نویسد می نویسد هر چه می خواهم هر چه ندارم هر چه باید داشته باشم هر چه ...

آنشب آنقدر مهربان بودی که نگذاشتی خواسته ام را تا آخر بگویم: ولی من می گویم حالا می گویم می خواهم از تو گله ای داشته باشم می خواهم شاکی باشم می خواهم باشم می خواهم می خواهم ات!

پسری بود در شبی تاریک تکیه بر درختی بلند زده بود آخر فقط درخت برایش مانده بود که می توانست به آن تکیه کند ناگهان درخت ندایی داد : چه می خواهی؟ در حقت چه کنم؟ پسر جوابی نداد ! ندا تکرار شد ؟ سکوتش شکسته شد :مشکل من را تو ندانی مشکل من را هیچ کس نتواند جز او که یکی ست.

صدایش طعم بغض داشت بوی شکست و طعم نا امیدی و یاس !

نتوانست بقیه حرفش را بخورد : ای کسی که این دل را به من دادی تا اینجای قصه ات ممنون ولی چرا اینقدر این دل را رها آفریدی میدانم آزادی سنت توست اما حال که او آزادست و به هر جا که بخواهد میرود من چه کنم من قفسم را چه کنم من زنجیرم را چه کنم نمی دانم دیگر باید چه کنم یا چه می کردم دلم رفت نیمسال برای چه؟ برای کسی که حتی سنت تو را نمی دانست برای کسی که هرگز خون را درک نکرده بود برای آن گل سرخی که هرگز سرخی خود را ندید. نمی دانم و تو می دانی ای کاش به من می فهماندی : چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ 

+ حک شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:55  حکاک میثم شمسی  | 

3حرف است اما وقتی کنار هم قرار میگیرندسنگین ترین کلمه را می سازند !! میسازند نه می سازند یا می سازند وقتی با هم اند طپش قلبمان را چند برابر می کنند می توانیم از دستمان صدای قلبمان را بشنویم .نور شبهایی و خاموشی و مداد مشکی روزهایی بی تو مگر از شب می توان چیزی فهمید و اما خون خونین ترین رویا هایی خون من از توست ولی نمی دانم انگار تو هم از خون منی ای کاش می شد آنقدر در دست فشردت که هیچ وقت از چنگم نروی ولی انگار همین بود که فرار کردی کجا رفتی قول میدهم اگر برگردی دیگر نه در غلت کنم نه در زنجیر و سعی میکنم تو را برای خودت بخواهم تو را مانند گل رزی سرخ در دریاها رها کنم تا با موج ها هر چه خواهی بکنی ولی نمدانم می توانم یا نه من دوستت داشتم کورکورانه من دوستت داشتم با چشم بسته من دوستت داشتم و همین و بسو نمی دانستم مثل مادرم بودم مثل ... اما اگر برگردی به خودت می رهانمت ولی می خواهم مرا نیز به خود برهانی انقدر که پرواز کردن را بدون بال بیاموزم قفست را باز می کنم ولی ای کاش قول میدادی قفس مرا نیز باز کنی . در تاریکی چه کنیم پرواز در انتها انتها ولی ما انتها را می خواهیم ما راه انتها را می خواهیم پس قفسم را عصای راهم کن ولی آینده بعد از حال است حال حال ما را دریاب!!!

+ حک شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 17:58  حکاک میثم شمسی  | 

چرا آمدم ؟هستم که چه تا چه کنم چرا ...چه ... چرا یعنی چه نمی دانم ! آمدم؟ هستم ؟ نیستم ؟شب تاریک است ! نمیدانم این جمله خبری است یا نذیری چراغ قرمز دقت کن! ولی گنجشک یعنی نگاه کن!نگاه کن یعنی درک کن لذت ببر یعنی زیبایی. ای آمور با تو می گویم مرا با خودت همراه ببر مرا با خودت نگهدار. همراهت باشم تو را داشته باشم یا باشم ؟ گل از گل می خورد زیباترین از بدترین بنفشه ها آسمان آبی ای آمور تورا میخواهم تورا می خواهم احساس می کنم ای کاش چه بودن را می فهمیدم ای کاش می فهمیدم ای کاش ای کاش . خدایا تو را تکه تکه نمی کنم ولی جزیی از تورا بیشتر دوست دارم نورت از آنجا روشن تر است . نمی دانم چگونه بخواهمت می گویند در آسمانی و در زمین باید از پی ات گشت نقاشی ها شده اند خط خطی دل های این دوره خط ها یا خیلی راست شده اند یا آنقدر پیچ دارند و کج شدهاند که دیگر معلوم نیست به کجا خواهند رسید معادله ذهن ها به هم خورده که دیگر ضابطه ها هم قدر تعریفش را ندارند .

+ حک شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 17:55  حکاک میثم شمسی  | 

ستایشت میکنم ای پرواز ! کبوترها با تواند که معنا پیدا میکنند. ای کاش کبوترها آنقدر پرواز می کردند که دیگر زمین را نمی دیدند. اینهمه رنج وای با اینها چه کنم اما اراده هر کبوتر محکم تر از حلقه هر زنجیر است اما ای کاش کبوترها می دانستند پرواز در اوج یعنی نهایت نه یعنی ابتدای نهایت نه به بالش زنجیریست نه به پایش زنجیریست نه به دل نه به دل دل ای دلها پرواز کنید زودتر از کبوتر ها و اما خرد محکم ترین زنجیر زمین ای کاش آنقدر عاشق پرواز بودیم که دیگر عقل هم نمی توانست ما را به زمین بند کند ای کاش آنقدر در پرواز غرق میشدیم که ... که یادم آمد آن کبوتر پیر گفت که غرق در پرواز یعنی غفلت از پرواز و این یعنی هیچ شدن ولی آیا او راست می گفت کبوتر میخواست پرواز کند تا شروع کند . شروع کند اضافه کردن 1 را به 1 و1 رابه 2 و... کبوتر هر چه 1 را به 1 اضافه کند پله آخر را نخواهد دید اما اوج را بهتر می فهمد اوج یعنی بالاتر از پله بالایی پس این بار کبوتر پیر اشتباه می کرد او همه اش شده بود عقل دلش را گم کرده بود در ناکامی های پله پایین ای کبوتر ها بپا خیزید که آخرین پله ای نیست!!!

+ حک شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 17:53  حکاک میثم شمسی  | 

ته دلم داره صدا میده !  نبضم داره تند و تند میزنه ! نمی دونم واقعا نمی دونم چرا؟

من هنوز ازت می خوام تشنه ترم کنی منو از راهت دور نکنی حتی اگه شده دور تا دور این راهو حصار بکش ولی اونجوری دیگه من هیچ کاره ام !!

من می خوام خودم بخوام خودم بیام!! تا کارم ارزش داشته باشه ولی از تو میخوام تابلو های راهو بیشتر کنی.

من خیلی احمقم مگه منتظر نبودم امروز بشه حالا منتظر فردام وای بر من... .

+ حک شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 15:56  حکاک میثم شمسی  | 

میدونم دوسم داری اونقدر که داره از خودم بدم میآد.

 هر کاری کنم بازم دوسم داری برای همین دیگه تو این دنیا از هیچ کس انتظار ندارم دوسم داشته

 باشه چون تو برام کافی هستی. نمی دونم ولی انگار هنوز خودمو نشناختم آخه مگه من چی

 دارم که اینقد دوسم داری مگه من جز بی وفایی به تو چی داشتم .خیلی از خودم متنفرم

 کمکم کن تا جز دل و عقلم کسی راهنمایم نباشه.

 اون روز که اون جوری شد میدونستم که داری یه کاری میکنی که بازم نشونه عشقت

 به منه ولی بعضی ها نمی فهمیدن والانم مطمئنم که درست یک سال بعد می خواهی

 کارتو تکرار کنی. نمی دونم بقیه هم اینو می فهمن یا نه ولی ازت می خوام خودم همیشه اینو

بفهمم تا شاید یه کم معرفتم بالا بره!

+ حک شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 17:39  حکاک میثم شمسی  | 

از این یه مدت بهت گوش ندادم معذرت میخوام

سرم خیلی شلوغه

خوب حالا ناراحت نشو از به بعد بیشتر سعی میکنم که کمتر تنها بمونی

+ حک شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 17:7  حکاک میثم شمسی  | 

آنروز که چشمانم به این دنیای چند رنگ افتاد فقط تو را میشناختم ولی هر چه 

میگذشت مرا همرنگ دنیا کردند ولی انگار رنگ این دنیا در عین فریب کاری رنگ تو

 رادارد ولی ای کاش دلم این را میفهمید. ای کاش انگونه تو را دوست داشت که

تو دوست میداری و ای کاش رنگ دلم جز رنگ تو در رنگ خود رنگی نداشت.

من دلم را با تو میخواهم ولی ای کاش این دل میفهمید.

حالا دلم ازمن و تو چیزی میخواهد من که نمی دانم ولی امیدوارم چیزخوبی بخواهد.

 ای کاش دلم جز خوبی از من وتو چیزی نمیخواست نمی دانم از تو بخواهم یا

 نخواهم ولی می خواهم دلم را آرام کنی.

قصه من و دل زیاد است هرچه بگویم دلم راضی نمی شود ولی من خسته.

 از تو میخواهم من ودل باشی یا اینکه نه تو دل باشی.

  

+ حک شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:42  حکاک میثم شمسی  | 

من آن تشنه نورم که در تاریکی پی اش می گردم

من ان شبگرد مستم که از ساقی طلب دارم

"که ای ساقی نه می خواهم نه آبی

مرا با جرعه نوری تشنه تر گردان

که ای ساقی چه میشد گر مرا

وصلم به دریایت کنی

کزین تاریکی سیاهی ننگ و خواری

رهایی یابم و آزاد گردم

که ای ساقی گرم وصلم نگردانی

مرا عاشق تر از این کن کزین محنت بسی خوش دلی ها دارم

اگر تاریکم چه غم که من ساقی ای دارم

که گر خواهد تواند سیرابم کند

چه می شد گر ساقی ام زیادم نمی بردم

که هر گه که خواهم زاو نوری طلب دارم

چو هم که عاشق تر از من به او باشد

هر آنگه هر چه خواهم به صد بر من فرو بارذ

۲۸/۱۱/۸۵

 

+ حک شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 13:10  حکاک میثم شمسی  | 

چی می شد اگه تو دایره المعارف دل هیچ کس کینه و حسد وجود نداشت؟

چی می شد اگه تو دامنه حرفهایی که  از دهنمون در میاد دروغ نبود؟ فکرشو بکون مطمئنا برد این حرفها

 تا بی نهایت می رفت!!

چی می شد اگه مغزمون نای تونست به دورویی وفریب فکر کنه؟

وای عجب دنیایی میشد میشد یک صفحه  نور خالی بدون هیچ رنگی!!  سفید سفید حتی رنگ زرد هم نبود(آخه زرد

از سفید تیره تره).

ولی اگه اینطور بود من یکی که دیوونه میشدم.....همش سفیدی.... همش خوبی....نه نه ...!؟

پس اگه دنیا رنگارنگ باشه خیلی قشنگتره   خیلی سیاهی داشته باشه تا ما هم تشنه نور بشیم اونوقته که قدر

 صفحه ی سفید رو میدونیم و حالا می گم چی می شد اگه تو همون نقطه ی سفید صفحه ی رنگادنگ دنیام بودی!

 واقعا چی می شد؟؟؟؟؟ 

+ حک شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 18:10  حکاک میثم شمسی  | 

آیا میدانید تنها فرق انسان با حیوان در چیست؟

در یک کلام میل زیاده خواهی در انسان وجود دارد ولی در حیوان نه!!!!

تا حالا به نهایت یا آخرزیبایی فکر کردی؟

مطمئنم به نقطه ای نرسیدی واین کاملا درسته چون نقطه ای با این نام

وجود نداره واگه وجود داشته باشه نهایت نیست.

پس بیایید آرزوهامان به نهایت نزدیک باشد.

ضمنا جمله مطلب قبل را تصحیح می کنم می خواهم جای خورشید کلمه

 دیگری بگذارم:

چون در کوچکی ذهن ما توانایی تصور را ندارد در کوچکی مثال می زنم:

گامها استوار راه دوریست تا ریزترین!!

 

"کرسیمس هم بر همتون مبارک"

+ حک شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 23:10  حکاک میثم شمسی  | 

بعد از شکر اونی که از عالم و آدم بیشتر دوسم داره از تمام کسانی که

 

با لطفاشون کمک بزرگی به من کردن و با نظراتشون راه رو به من نشون

 

 دادن تشکرصمیمانه میکنم

 

ضمنا از آقای لوویس مترلینگ فیلسوف بزرگ قرن کمال تشکر رو دارم روحش

 

شاد ویادش گرامی به همه شما هم توصیه میکنم که کتاب های این متفکر

 بزرگ رو مطالعه کنید  

 

************

 

چه زیباست لحظه ای که پرده ها کنار میرود و جمال محبوب نمایان میگردد

 

گوشها درکش نمی کنند  چشمها لایقند

 

گامها استوار راه دوری ست تا خورشید

+ حک شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 21:52  حکاک میثم شمسی  | 

چرا هستیم؟ چرا اصلا اومدیم؟ مگه اینجا چی داره؟

میگن ما انسانها قدرت اختیار داریم آیا برای بدنیا اومدنمون هم مختار بودیم؟

آیا قبل از اینکه بدنیا بیاییم اصلا وجود داشتیم که مختار باشیم؟

اومدیم تو این دنیا چکار کنیم؟ بعضی ها میگن اومدیم به هدف برسیم ! مگه ما چی داریم که

بتونیم به هدف برسیم؟!

دل:که هممون داریم ازش فرار می کنیم تا هر کاری که گفت انجام ندیم چون هرچی بدبختی

 داریم از اونه!

عقل:که اونم کامل نیست و نمی تونه کامل باشه چون وجودش از خودش نیست!

*********

اونایی که دارن داد میزنن ما زندگی رو دوست داریم:

"شما کجای این زندگی رو دوست دارین،این زندگی کجاش قشنگه،چه آرزویی ذارین که اگه

 براورده بشه دیگه هیچی هیچی نمی خوایین،اصلا میشه به این آرزو رسید.....!!؟؟

+ حک شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 16:34  حکاک میثم شمسی  | 

بیا ای عشق! ورسوای جهانم کن! که یک چندی

نصیحت های بیدردان شنیدن آرزو دارم     

بیا ای مرگ! ویاری کن! که بی او تا توانستم

به خون غلتیدم اکنون آرمیدن آرزو دارم     

ازاینکه بگویم: کان کس منم ای ستوده دهر**کز عشق نبوده اینکم بهر

میترسم چون که شاعر جوابم میدهد: خر گم شده را بخواند کای یار **اینک خر تو بیار افسار

ولی من ایمان دارم وقتی عاشق نباشی یک مرده ی متحرکی و نیستی ات بهتر از

 وجودت است و عشق خط مرز بین انسان و حیوان است.

ومن یکی ام خارج از دایره انسان:

((دوست دارم همیشه از قانون پیروی کنم برای هر چیزی حدی قائلم برای هر کاری

مرزی ذارم سعی میکنم که هر کاری میکنم منطقی باشد!)) حال آنکه عشق منطق،

حد،مرز یا قانون نمی شناسد!!

پس از خدا میخواهم یا مرا نابود کند یا لااقل مرا عاشق رفتارم کند چون مرگ را از

 اینگونه زیستن بیشتر دوست دارم!!!


ادامه مطلب
+ حک شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 15:29  حکاک میثم شمسی  | 

تا حالا شده ۱ ات رو با ۱ هر کی جمع کنی ۲ نشه فکرشو بکن یه تابع می شی مثلسینوس یا

کسینوس همیشه بین ۰ و ۱ همیشه ناقصی فوق فوقش میشی ۱ (بعضی وقتا هم هیچی نیستی).

من یه دنباله ال اکیدا نزولی وقتی همه به سمت بی نهایت میل می کنن من به سمت ۰ میل میکنم !

تاحالا اونقدر کم بودی که وقتی بر ۲ تقسیم بشی بشی ۰ یعنی خیلی کمتر از ایپسیلون.

حالا فکرشو بکن بخوان مشتقتو بگیرن دیگه هیچی ازت نمیمویه.

خودتو بذار جای من دلت نمی خواست ۰ بودی حداقل اونوقت بهت میگفتن هیچی نیستی جلو

هر ۱ ای هم که میافتادی ۱۰ برابرش می کردی و اگه خودت هیچی نبودی برای اونایی که کامل

بودن ارزش داشتی.

پس ای کاش مارو از خودمون کم کنن تا دیگه نباشیم...!

+ حک شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 15:19  حکاک میثم شمسی  | 

الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفتید پاسخ سلام واجبه به ما که مي رسه ، حساب بنده هاتون جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل منه يا که عيب سيم هاست؟ چرا صداتون نمي رسه کمي بلند تر صداي من چطوره؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگه اجازه بدید می خوام درد دل کنم شنيدم که گريه بر تموم دردها شفاست دل مرا بخون به سوي خودت :::"دوست دارم خدا جون به حرفای دلم گوش بده":::

 

+ حک شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 9:50  حکاک میثم شمسی  | 

به نام تو

 

نمی دونم از کجا شروع کنم؛ بهتر اول یه اعتراف کنم:" از

روزی که این وبلاگو ساختم نتونستم یه مطلب خوب رو

خودم بنویسم آخه دست نوشتن ندارم و نویسنده ی خوبی

نیستم و تمام مطالب رو از وبلاگ شما ها کش می رفتم آخه

شما از خودم حرفامو بهتر میزدین واقعا معذرت می خوام

ولی از این به بعد قول میدم که همه مطالب از خودم باشه."

***

همیشه آنچه را که در بیرون می خواهی درخودت جستجو

کن

من هستم او هستی تو نیستی

تا دیروز او را داشتم از پی تو می گشتم اما امروز فهمیدم

که

توْیِ من همان اوست یعنی من" الف" را "ت" و "ت" را

"الف" می دیدمو حالا میگم

من هستم تو هستی او نیست

از وقتی که تو رو پیدا کردم قلبم آروم گرفته راحت شدم

دیگه تنها نیستم یکی همیشه هوامو داره و باهامه

امیدوارم شما هم توی خودتونو تو خودتون پیدا کنید

امیدوارم تو 1000 نفر یکی این حرفا رو بفهمه و درد منو

داشته باشه

مطمئن باشید قلب من امن ترین جا برای حرفای شماست

از هیچ کمکی دریغ نمیکنم

+ حک شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 0:58  حکاک میثم شمسی  | 

www.hamdame_eshgh.blogfa.com
+ حک شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 12:32  حکاک میثم شمسی  |