|
بعد درد هیچی این بار به بودن عادت کردم و بار دیگر طعم آزادی را با صدای موسیقی بر
نیمکت تنهایی و نگاه به اوج آسمان تجربه می کنم. دیریست نوشتن را از یاد برده بودم و
قلمم را به تبعید فرستادند. لذت بزرگیست شب را به تماشای ستاره ها نشستن که
هیچ وقت آن را نفهمیده بودم چند روزی از عمرم را منها کردند ولی برای اولین تنها دردم
این بود که کار من در اینجا نیست، صبح تا به شب منتظر باز شدن دری نشستم تا
کسی بگوید: تو!
پدر جان صدای نعره ی مردان را شنیدم، صدای های های گریه شنیدم، مگر سالها نگفتی
"مرد گریه نمی کند" با اینکه نفهمیدم مرد چرا گریه می کند اما فهمیدم مرد هم گریه می کند
آری دنیا را ندیده بودی! مردی که بیرون همه ی قدرت ما و پدرانمان را داشت یا اینکه قهرمان
زورهای بازو بود آنجا همه ی افتخارش باز کردن لحظه ای چشمانش بود.
لحظه هایی را دیدم که عقربه ها نای حرکت نداشتند ولی این نیز برای مهم نبود چون مشخص
نبود فردا به ز امروز باشد!
باز نوجوانی شده بودم و از اینکه هیچ کاری نمی توانم بکنم از خودم متنفر شده بودم، زجر
بزرگ، نبودن قلمی بود که بنگارد همه ی فکرهایی که در خلوت می رسید و از ترس بیرون در
خود می ریختم. و ترس تنها و همه ی هیجان روزهایم شده بود هیچ برایم مهم نبود کجایم؟
چرایم؟ کی خورشید را می بینم؟ کی نوایی می شنوم؟ ترس از این بود که دردی جسمانی
قدرت تفکر را از من بگیرد!!!
کافی بود شبی خوابی ببینی یا اینکه صبح یکی از همراهانت خوشحال از خواب بیدار نشود
که تا شب همه ی ثانیه ها جهنم شود. شبی خواب بهشت دیدم بهشتی که دیدم یک دشت
سبز بود که می توانستم بدوم همین!
اما اکنون چشم بندها باز است و دیگر می توانم ببینم با اینکه 19 روز خیلی چیزها را دیدم.
امضا : آزادی بدون چشم بند |