تبليغاتX
بی تو
بی تو

برای پر شدن لحظه لحظه زندگی ام !


آری تو کردی!!!

گویی فردا می رسد، نه شب سر آمده است تقصیر کوه پشت خانه ماست که صبح می رسد! من فردا

می خواستم نه صبح، های با تو ام گوش کن چرا ستاره ام را گرفتی ، ماه من را نیمه کردی ، تنهایی

شبم را تیره کردی، چشمان دلم را گریه کردی، فریاد دلت را خنده کردی، گویی این بار با دلم به

جنگی، شاید این بار تو هم گریه کردی تا به کی فریاد تا به کی سکوت تا به کی سردی کوره ی دل

تا به کی تا به کی ، جان دلت گوش کن ... می شنوی صدای سکوت چشمان مرا می شنوی بی رحمی

گریه های مادرم را می شنوی نعره های پدرم را می شنوی جواب بده طرف اینها من نیستم مگر

من چه ام: یک زبان! دوبار حرکت! سه بار فکر! دیگر چه؟ من چقدر پرم از جواب؟ مگر من چه

کردم؟ تاوان چیست بودنم؟ گناهم چیست؟ شنیدم، صدایم چیست؟ هیچ هیچ هیچ....

یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 |

خود خواه!!!!

شب را به انتظار تاریکی نشستم ولی انگار ماه خوشش نیامد روز را به امید صبحدم به انتظار

نشستم ولی انگار خواب خوشش نیامد خواب را به نگاهت انتظار کشیدم ولی انگار ، ولی انگار ...

راستی این بار چرا ؟ به تو چه ؟ خواب من، فکر من، خواب ذهن من است، خواب خواب من است!

رویاهای مرا برگردان سپیده ی صبح مرا برگردان، تاریکی شب های مرا برگردان نمی دانم

جاسوس دلم کیست که نت های تنهایی ام را حتی، برایت می نوازد تا که چوبی باشی لای چرخ

شادی ام اما من نمی خواهم تو را من نمی خواهم تو را!  به آفتاب شب و جیرجیرک صبح قسم

نمی خواهم تو را من خودم را می خواهم من فریاد ترس خودم را می خواهم من بوی مرگ

خودم را می خواهم من تابوت چشمان خودم را می خواهم من صدای گرم ناله های تنهایی خودم

را می خواهم من سکوت دستان خودم را می خواهم من سکون پاهای سنگین خودم را می خواهم

من کاغذ قلم دلم را می خواهم من سفیدی رویای شبم را می خواهم من روشنایی فردای دلم را

می خواهم من زلالی چشمه ی سرم را می خواهم من نوای ازاد کلبه ام را می خواهم به بلند ترین

سکوت یک فریاد قسم که من خودم را می خواهم ، من خودم را می خواهم، و تنها خودم را می خواهم!

امضا:EXOTIC

چهارشنبه یازدهم آذر 1388 |

قدرت!

دورترین زیبایی ها زیباترینند چون که، فقط جون که ما کنجکاویم، ای دورترین

ای دورترین از من با تو میگویم صدای رعشه ی این صدا را که از صمیم قلب

تو را می خواند دلم می سوزد به حال آنان که چیزی می سازند و آن را آنقدر

از خود دور می کنند تا بتوانند شایددل خود را قانع کنند که دوستش دارند می سازند

و می گویند "ساخت"، می کنند و می گویند "کرد"، و اینها چیزی جز بازی

خیال نیست ولی چه زیباست خیالی که هیچ چرایی را جواب نمی دهد و

می سازد چون نیست این یعنی نهایت خود خواهی چون که توهستی او هم باشد

چون که تو می خواهی او نیز شبیه تو باشد. می دانم صدایت می گیرد می دانم

قلبت تندتر می زند می دانم دوست داری سینه ات بزرگتر باشد تا بتوانی نفسی

عمیق تر بکشی و شاید انتظار این هاست که بر میل تو می افزاید.

در دل من همه پیامی دارند ولی زیبا بود اگر می شنیدم فریاد این پیام رسانان

را و آنگاه به جمله ی زیبای یک کودک نمی خندیدیم و از جنایات خدا گریه مان

نمی گرفت. قدرت بزرگی است شنیدن و دیدن همه ی این پیام ها و من از پی آنم

چون آنگاه من قدرتمندترینم و می فهمم که چرا؟

صدای یک رعد جز فریاد سرآمدن انتظار وصال دو بار نیست و چه زیباست

که این دو از دو نوع اند و یا شکفتن یک غنچه که تلاش دانه ای برای آزادی

از اسارت ریشه ای است که آنرا اصالت می نامند و یا خروش فواره فریاد یک

سکوت است که می ترسد بلند گریه کند و اگر نه آب نمی خواهد به آسمان برگردد،

و یا کفش من جز خود خواهی من برای گریز از هر چیزی که او می خواهد به

پایم برسد و من نمی خواهم نیست. و اما تو ای گل قرمز من خاطره ی یک سرخی

عشقی که من می پرستمت و در زمستان برفهایت را پاک می کردم تا تو را ببوسم

ولی لبانت را به هم می فشردی چون از من می ترسیدی!!!

EXOTIC   

یکشنبه یکم آذر 1388 |

درد درد، عجب لذتی!

امشب ستاره دیگر نمی خواهد بتابد خوب شاید خسته شده شاید از فردا

داد بزند ولی ای کاش صدای دل مرا شنیده باشد چون این بار بلندتر

داد زده بودم و فریاد کشیدم آخه به جز من کسی نبود و تنهایی هم

ناراحت از بی توجهی های من شاید فردا را با هم روی نیمکت می نشستیم

زیر یک کاج بلند ولی شاید قلم این بار تند نرود، از خویشتن نمی پرسد دارد

چه میکند اینقدر دستان من ان را بر کاغذ می کشد چه فایده؟ اگر

می توانست هیچ وقنت حرکت نمی کرد آخرش چی ؟من دستانم را

آنقدر حرکت می دادم آنوقت همه می فهمیدند که قلم و کاغذ من چقدر

نامرد نامردن!

درد این بار سکوت کرده نمی داند چه کند هیچ راهی ندارد می خواهد

فرار کند اما راه آن را نیز بسته ام چون آموخته ام بی او درد بزرگتریست

و وقتی زجه می زند چه لذتی می برم وقتی بر سرش داد میزنم ساکت

به دیروز امیدوار می خوابد قلم خوشحال بود اگر نمی دانستم!!

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |

ایست!!!

/* /*]]>*/

زرد تر از قصه ی یک پاییز، روشن تر از افسانه خورشید و سردتر از

تراژدی زمستان یک سال!

نبودن را به از بودن می خواستم چون نبودن یعنی تمام شدن همه ی

فکرها یعنی تمام شدن تمام وای ها یعنی تمام شدن همه ی ترس ها

یعنی تمام شدن همه ی فرداها و همه ی دیروزها و شنیدن صدای

یک بوق و یا شنیدن یک نت از موسیقی رنج آور و یا دیدن یک عکس

از فیلم درام زندگی و یا یکرنگ بودن صفحه کاغذ و آنقدر فرصت

را کم می کنیم تا هیچ کس نتواند رنگ عوض کند تا شاید یک رنگ

شویم ای کاش سیاهی رنگ تاریکی نمی شد ای کاش قار قار کلاغ ها

هیچ وقت تکرار نمی شد، و شایدباشد آن همه کاش من و چشمان من

نمی داند دیدن آنها را!!!

جمعه یکم آبان 1388 |

آینده یک نور!

نمی خواهم نمی دانم تا کی باید بنویسم که چه می خواهم و چه نمی خواهم ولی می دانم که بعضی اوقات نمی خواهم که بمانم که نمی خواهم باشم، صدایم سرد می شود و نفسم گرم می شود، بودن را نمی خواهم ، شاید شدن را دوست دارم اما بودن را نه ، تا به حال اگر نمی خواستم باشم آن لحظه را حذف می کردم اما اکنون نمی خواهم باشم ولی آن لحظه را دوست دارم ولی آن لحظه را می خواهم. دیگر نمی دانم باید فرار کنم یا پا بر جایم بکوبم اگر فرار کنم باید حال را نیز با خود به آینده ببرم ولی آینده خود حالی دیگر است و شاید فردایی روشن تر و شاید آفتاب فردا دیرتر غروب کند ولی ماه روشن تر از این نمی شود. صدای گریه ی یک درخت و صدای فریاد یک سنگ و صدای امید یک راه و نعره ی یک قله بلند و دل سردی یک دره از آسمان و چشم غره یک ستاره به ماه و شاید خنده ی یک تنهایی به عابد بت برستش و ستایش یک لیوان خالی و چشمانی به انتظار آینده ی یک نور... http://shows.vtheatre.net/godot/images/alone.jpg

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 |

بعد از ثبت خاطراتی سرد!

نمی خواهم انچه را که می خواهند! ولی می خواهند آنچه را که نمی خواهم!

 فرار می کنم از آنچه در آنم! صدایت را باز می خواهم! هوای تو دارد دل من نمی خواهم

 این همه را من فقط تو ام و به دنبال تو راهت را گم کرده ام چشمانت را فراموش کرده ام

 ولی می دانم جز تو نیست در این نیستی من ! اگر دلش را نمی شکنم چون تو

 می خواهی اگر پا روی خودم و خودت می گذارم چون تو می خواهی فریاد تو به

یادم می آد که گم کن خودت را در خودت!

دوشنبه دوم شهریور 1388 |

چه ؟به تو چه!

چه می خواهم نمی دانم که می خواهم، نمی خواهم بدانم که چه می خواهم!

تو که نیستی دنیا آرام شده حرکت ها دیده نمی شوند همه ساکن همه آرام

 همه ی شلوغی ها تمام شده ضربان قلب من آرام تر شده نفس هایم را خودم

 و برای خودم می کشم. لذت را بی تو بودن تجربه کردن چه حالی دارد، مستی

را بی تو بودن به من آموخت. چه لحظه ایست لذت خود بودن از خود، و فقط خود

 بودن و بی خود بودن، بی خود بودن و نبودن و اینجاست نهایت لذت، نبودن از

پر بودن از خود!

آنقدر بی خود از خود و پر از خود بودم که این دفتر را فراموش کردم دیگر قلم

نمی نوشت قلم را فراموش کرده ام چون قلم را به دست من دادند و خود

قلم را نگرفته بودم ولی این بار برای خودم قلم را حرکت می دهم من هیچ

چرایی را با قلمم جواب نمی دهم آنچه می خواهم می نویسم به تو چه!

اینجا من و خود من هستم که حکم می کنم چه بنویسم من به قلم می گویم

 حرکت کن یا نکن من می گویم ای حقیقت لخت شو و من می گویم که

 اندیشه ی من برای من است دنیای من مال من است!   

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 |

قلم!

 و به قدرت قلم باید بر تکیه گاه کاغذ لم داد و چنان مست شد که قلم

 با دستان تو خطی بر کاغذ نکشد و این قلم است که می نویسد. ای

کاش ای کاش؛ چقدر این کلمه را دوست دارم چون تنها کلمه ای است

 که مرا به آنچه می خواهم می برد و جمله ای می سازد که پایان آن

برابر با تحقق آن است و این است قدرت کلمه ای که قلم می نویسد

 نه دستان من.

و شاید دوست داشتن را نمی فهمی ولی مطمئنم که با آن زندگی

می کنی و تو داد زدی که من زندگی نمی کنم پس من با زندگی نکردن

 دوست دارم زندگی کنم و این هیچ وقت مرا در حسرت رویاهایم

نمی گذارد آری این است لذتی که شاید نیست و شاید فریاد تو را رها کند.

ای کاش همه مثل من نمی فهمیدند!

و صدایی است به بلندای کوه آرزوی من و شاید نباید صدایی را بشنوم

 پس من بر تک قله کویر زندگی می ایستم و شاید دوست داشته

باشم تنهایی و تک بودن را ولی این اعتیاد من را خواهد خورد آنقدر از

 من می خورد تا من در تنهایی ام گم شوم و این است آن!

 

دوشنبه پنجم اسفند 1387 |

آماده ی سفرم!

امشب آماده ام آماده ی سفر به آنجا که مقصدی نباشد نمی خواهم دیگر چیزی را،

 ندارم دیگر چیزی، از همه دل بریده ام دیگر هیچ مهم نیست در اینجا چیزی برایم نمانده

چیزی ندارم به آن دل ببندم، چیزی ندارم که بخواهم او را بشنوم چیزی ندارم که بخواهم

 مرا بشنود.

آری فکر می کنم آماده ام آماده ی هر چیزی، دیگر دلم تنگ نمی شود برای چه چه

بلبل ها چون که شاید به دروغ می خوانند دیگر گل ها را نمی خواهم دیگر تو و او

و شما را نمی خواهم من بریده ام از همه چیز دیگر، من بریده ام از همه کس، دیگر

 صدایی نیست که مرا بخواند، نه تو را می خواهم و نه اینها را، من آماده ی سفرم

 من آماده ی آماده ام صدای قطار ابدیت را می شنوم خدمه ی قطار خیلی وقت

 است منتظر من هستند و من دیگر دلیلی برای ماندن ندارم من دیگر نمی توانم

قطار را منتظر بگذارم آری من آماده ی سفرم.

یکشنبه بیستم بهمن 1387 |



من میثم شمسی
روزگاری هیچ بودم
به دنبال هیچم
نیستی منتظرم باش...

nashenas8631@yahoo.com

آری تو کردی!!!
خود خواه!!!!
قدرت!
درد درد، عجب لذتی!
ایست!!!
آینده یک نور!
بعد از ثبت خاطراتی سرد!
چه ؟به تو چه!
قلم!
آماده ی سفرم!

RSS 2.0
JavaScript Codes


Designed By ParsTheme