تبليغاتX
بی تو
بی تو

برای پر شدن لحظه لحظه زندگی ام !


چه ؟به تو چه!

چه می خواهم نمی دانم که می خواهم، نمی خواهم بدانم که چه می خواهم!

تو که نیستی دنیا آرام شده حرکت ها دیده نمی شوند همه ساکن همه آرام

 همه ی شلوغی ها تمام شده ضربان قلب من آرام تر شده نفس هایم را خودم

 و برای خودم می کشم. لذت را بی تو بودن تجربه کردن چه حالی دارد، مستی

را بی تو بودن به من آموخت. چه لحظه ایست لذت خود بودن از خود، و فقط خود

 بودن و بی خود بودن، بی خود بودن و نبودن و اینجاست نهایت لذت، نبودن از

پر بودن از خود!

آنقدر بی خود از خود و پر از خود بودم که این دفتر را فراموش کردم دیگر قلم

نمی نوشت قلم را فراموش کرده ام چون قلم را به دست من دادند و خود

قلم را نگرفته بودم ولی این بار برای خودم قلم را حرکت می دهم من هیچ

چرایی را با قلمم جواب نمی دهم آنچه می خواهم می نویسم به تو چه!

اینجا من و خود من هستم که حکم می کنم چه بنویسم من به قلم می گویم

 حرکت کن یا نکن من می گویم ای حقیقت لخت شو و من می گویم که

 اندیشه ی من برای من است دنیای من مال من است!   

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 |

قلم!

 و به قدرت قلم باید بر تکیه گاه کاغذ لم داد و چنان مست شد که قلم

 با دستان تو خطی بر کاغذ نکشد و این قلم است که می نویسد. ای

کاش ای کاش؛ چقدر این کلمه را دوست دارم چون تنها کلمه ای است

 که مرا به آنچه می خواهم می برد و جمله ای می سازد که پایان آن

برابر با تحقق آن است و این است قدرت کلمه ای که قلم می نویسد

 نه دستان من.

و شاید دوست داشتن را نمی فهمی ولی مطمئنم که با آن زندگی

می کنی و تو داد زدی که من زندگی نمی کنم پس من با زندگی نکردن

 دوست دارم زندگی کنم و این هیچ وقت مرا در حسرت رویاهایم

نمی گذارد آری این است لذتی که شاید نیست و شاید فریاد تو را رها کند.

ای کاش همه مثل من نمی فهمیدند!

و صدایی است به بلندای کوه آرزوی من و شاید نباید صدایی را بشنوم

 پس من بر تک قله کویر زندگی می ایستم و شاید دوست داشته

باشم تنهایی و تک بودن را ولی این اعتیاد من را خواهد خورد آنقدر از

 من می خورد تا من در تنهایی ام گم شوم و این است آن!

 

دوشنبه پنجم اسفند 1387 |

آماده ی سفرم!

امشب آماده ام آماده ی سفر به آنجا که مقصدی نباشد نمی خواهم دیگر چیزی را،

 ندارم دیگر چیزی، از همه دل بریده ام دیگر هیچ مهم نیست در اینجا چیزی برایم نمانده

چیزی ندارم به آن دل ببندم، چیزی ندارم که بخواهم او را بشنوم چیزی ندارم که بخواهم

 مرا بشنود.

آری فکر می کنم آماده ام آماده ی هر چیزی، دیگر دلم تنگ نمی شود برای چه چه

بلبل ها چون که شاید به دروغ می خوانند دیگر گل ها را نمی خواهم دیگر تو و او

و شما را نمی خواهم من بریده ام از همه چیز دیگر، من بریده ام از همه کس، دیگر

 صدایی نیست که مرا بخواند، نه تو را می خواهم و نه اینها را، من آماده ی سفرم

 من آماده ی آماده ام صدای قطار ابدیت را می شنوم خدمه ی قطار خیلی وقت

 است منتظر من هستند و من دیگر دلیلی برای ماندن ندارم من دیگر نمی توانم

قطار را منتظر بگذارم آری من آماده ی سفرم.

یکشنبه بیستم بهمن 1387 |

روز ازل که چشم به دنیا گشودم ، ندایی آمد که من شاهکار

خلقت بودم.

دنیا را که شمیدم آسمان را فهمیدم، آسمان سقف دنیای من

 شد و تکیه گاه پاهایم زمین، چندی که گذشت فهمیدم سقف

 دنیای من ستونی ندارد آسمانم بر سرم ریخت زیر سنگینی بار

 آسمان به خود گفتم هنوز زمین زیر پایم است تا اینکه فهمیدم

 زمین گرد است و من به توپی که خود هیچ تکیه گاهی ندارد

 تکیه زده ام آری گالیله و نیوتن خلقتی که من ساخته بودم بر

 هم زدند حال خلقتی نبود پس شاهکارش نبز با او به دنیای

 توهم و تلقین پیوست. من می خواهم داد بزنم کدام خلقت کدام

 شاهکار، من خلقتی نمی بینم من هیچ هستم و دنیایی ندارم!

آسمان که بر سرم ریخت خیلی راحت تر می شد ستاره چینی

 ماه آسمانم دیگر ناز نمی کرد چون در کنارم بود دیگر زمین

نمی توانست جلو آفتادن بقیه سیب ها را بگیرد و این یعنی

شکسته شدن همه قفس ها!

Finish & any

شنبه بیست و هشتم دی 1387 |

باید یا نباید؟

همه را از اطرافم خالی می بینم نمی دانم آیا خودم می خواهم

 یا همه اینگونه می خواهند، دیگر نمی دانم چه می خواهم

 چه نمی خواهم، نمی دانم باید تکیه کرد بر چیزی یا بر هیچ

تکیه زد، نمی دانم باید به دنبال نور باشم یا به دنبال کلید یک نور

 برای خاموشی تک پرتو های نور، نمی دانم باید به دنبال آنچه

 نیست باشم یا آنچه هست را نبینم، نمی دانم باید یا نباید،

 نمی دانم که آیا نمی دانم یا نمی خواهم بدانم و یا شاید می دانم

 و نمی خواهم بدانم که می دانم، اگر اطرافم پر از هیچ است

 پس من که سرم به زیر است این سایه ها چیست، شاید باید

 بگویم همه جا باید سایه باشد این غیر سایه ها چیست. دیگر

نمی دانم باید چه بگویم و چه نگویم دیگر نمی دانم آیا باید یا نباید

 با خودم حرف بزنم، اصلا خود را باید هست بدانم که با خود حرف

 بزنم و یا اینکه خود را نیست بدانم و با نیستی سخن بگویم نمی دانم

 صفر را ببینم یا یک ها را نبینم  یا اینکه ده ها را ببینم ولی اگر

 ده ها را ببینم باید 2 های دروغگو را نیز ببینم شاید هیچ نیز پر

از دو باشد ولی هیچ من باید پر از هیچ باشد و فقط هیچ حق

ورود به آن را داشته باشد نمی دانم می گویم چه را؟

آنچه را می خواهم یا آنچه را نمی خواهم باید خودم را خالی کنم

 می دانم پر شده ام از آنچه نمی خواهم و شاید آنچه می خواهم

 و دستانم کوتاه است و باید بیرون بریزم هر آنچه مرا پر کرده.

پر، خالی، شدن، بودن، نیستن، ناهشیاری، سبک سر، فرار،

 پرتاب، صدا، صنمی هست چرا؟ چرا شما بوسه ها هستید؟

 چراغ ها روشن یا خاموش ، شب یا صبح، سپیده دم یا غروب، لب

مرزها یا خود مرزها، ویا شاید آنور خط، اینبار نور صدا می زند و

فریاد دیده می شود من فریادم را نمی شنوم ولی می بینم

من دنیا را می شنوم!!

یکشنبه پانزدهم دی 1387 |

هر روز از نو ببینیم!

صدا کنم؟ سکوت !

ای آب‌ها به کجا می‌روید چرا فکر می‌کنید با رود شدن و

فرار از گذشته و چشم بستن به آینده آزاد و رهایید؟

این جوی شما را آنجا که می‌خواهد می‌برد نه برای اینکه

شما به دریا متصل شوید و شما دریایی شوید بلکه برای

 اینکه دریا بزرگ تر شود ودریا خشک نشود، برای اینکه

 دریا اسطوره بماند، برای اینکه با شور خود رکود دریای

 خود خواه را سرپوش باشید، تا موج بسازید، تا شاید گفتند

 دریا خشم و خروش و شادی دارد.

آری چشم‌هامان را ببندیم و دوباره باز کنیم دریا اگر دیروز

 آن بود امروز این است، دنیا اگر امروز این است فردا آن

 خواهد بود چشم‌هامان را ببندیم و دوباره باز کنیم و

 از نو ببینیم.

بیایید این بار دریا را کوچک ببینیم، بیایید این بار دریا را

 خودخواه ببینیم، این بار دریا را ساکت و آرام از نخوت

ببینیم. این است چون من فکر می کنم پس اگر من

فکر نکنم نیست است!

Finish & any

سه شنبه سوم دی 1387 |

زندگی قرمز!

سخت ترین لحظه ی زندگی من آن روز بود که دیدم شمعی

 می سوزد تا شاید پروانه به کنجکاوی نورش به دورش طواف

 کند ولی ای کاش چشمانم را نمی بستم تا، تا شاید شمع را ...

دورترین نقطه ی زندگی من آنجا بود که بعد از اینکه گل صدای

 ناله ی بلبل را شنیدخارش را بدرقه ی پای بلبل نکند ولی ای

کاش چشمانم را نمی بستم تا شاید گل را ...

زیبا ترین لحظه ی زندگی ام زمانی بود که دو کبوتر وقتی

خانه یشان را را ساختند از چشمانشان اشک ریخت ولی

ای کاش چشمانم را نمی بستم تا شاید اشک را ...

وقتی رنگ زندگی قرمز شود ضربان قلبت را نمی توانی

کنترل کنی وقتی رنگ زندگی ات قرمز شود به جز یک نگاه

هیچ نمی بینی و وقتی رنگ زندگی ات قرمز می شود که

 چشمانت خون ببارد. شاید آنقدر بزرگ بود این حس که با

بودن کم ارزش می شد و این است دوستی ستارگان.

نمی دانم واژه حس لیاقت نشستن را در کلامم را داشت

ولی برای بیان آن هیچ واژه ای مشترکی بین انسان ها نیست.

پس ای آمور بمان یک آمور همیشگی !

بعد از خط خوردن تو سخت است تحمل نبودنت، ولی دل

 باید تحمل کند، می داند و یا باید بداند که همین است

دوستی ستارگان، لیاقت تو کمتر از این نیست.

Finish & any

 

 

شنبه بیست و سوم آذر 1387 |

هر چه می خواهیم!

ای تو ای که نیستی هر چه می خواهی بکن من هم هر چه خواستم می کنم،

 اگر این دنیا عکس العمل، عمل من نیست، اگر تو عمل مرا عکس العمل نیستی

 و نامردی، من عکس العمل عمل تو می توانم باشم: من هم نامردم!

در زیر سقف آسمان داد می زنم هر آنچه مرا پر کرده است در زیر سقف آسمان

 فریاد می کشم هر آنچه را می خواستم! هیچ سوالی را جواب نمی دهم چون

 نمی خواهم چون من به پرسشگر مجوز پرسش نداده ام که بخواهم جواب بدهم.

 من فقط به نیستی جواب می دهم و می پرسم هر آنچه به نظرم بیاید و حتی

 از هیچ هم نمی ترسم!

من یک روز هست بودم یا نیست بودم؟ اگر نیست بودم پس درست است که اکنون

 به دنبال نیستی باشم! اگر هست بودم و در نقطه ای از صفر شروع کردم پس قبل

 آن در بی نهایت بودم (همه چیز گرد است) و می دانستم الان وجود دارد و با علم

 به این در گذشته، الان این جا هستم این یعنی اجبار یا اختیار و اگر اختیار پس

درست هستم، پس همین است و درست است همین! باشم این گونه و بخواهم

نیست باشم!

که می گوید "نیست"، نیست. نیست هست ، در "هیچ جا"، "نیست" هست.

و آن جاست مقصد من!

Finish & any

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 |

زنجیری به هیچ!

به جلو که نگاه می کنم هیچ نمی بینم، پشتم را نیز که پاک کرده بودم، به زیر پایم که

 نگاه می کنم هیچ نیست، بالای سرم را نیز که پاک کرده بودم، اطرافم فقط پر شده از

 هیچی و این یک محیط جدید است نمی دانم زندگی به چه قیمتی حاضر است به من

بفهماند که او هم تغییر می کند؟ قبول! خیلی وقت است که قبول دارم راکد نیستی.

 وقتی آخرین زنجیر را پاره کردم خوشحال بودم که رها شدم از هر اسارت و هر زنجیری

 ولی ندانستم به هیچ وصل شدم ندانستم که اسارت به هیچی خیلی سخت است

 چون نیست که خود را از اسارتش آزاد کنی! به من گفت از این گیجی لذت ببر من خیلی

 وقت است لذت را پاک کرده ام من خیلی وقت است که رنگ ها را نمی بینم.

با هیچ می گذرانم تا که شاید من نیز هیچ شوم ولی به من گفت هست هیچ وقت

 هیچ نمی شود ولی من می خواهم پس می توانم من خود را با اطرافم حل می کنم

 من خود را هیچ می کنم من هیچ را خود می کنم.

دنیای بزرگ نیستی منتظرم باش!

دوشنبه چهارم آذر 1387 |

تو می توانی!

تو راحت می تونی فرار کنی اما من تو راحت می تونی اونجا که نباید بری نری اما من تو راحت

می تونی اونی که نباید بگی نگی اما من چی من هیچ کاری نمی تونم من نمی تونم من

 اعتراف می کنم که من نمی تونم من اعتراف می کنم تو قوی ترین و من نحیفتر..ی..

نگاه کن قلم را هم حتی نمی توانم در دستانم نگه دارم ، نمی توانم ، من نمی توانم ننویسم ،

ظلم است به آنکه می پرستی ظلم است.

نمی توانم چرا مگر من چه گناهی دارم جز یک نگاه انقدر محو تماشایت شدم که چشمانم

 نتوانست ، گناه است ، خطا است، اشتباه است، این لغت دلم را آرام نمی کند دلم به سختی....

نمی خواستمت ، نمی دانم می خواهمت؟؟!

آسمانت بارانی ، دلت صاف ، چشمانت بسته ، لبانت باز برای فریاد قهقهه ای بر روزگار .

 من ساکت در گوشه ای ، تو در چشمان منی!

شنبه بیست و پنجم آبان 1387 |



من میثم شمسی
روزگاری هیچ بودم
به دنبال هیچم
نیستی منتظرم باش...

nashenas8631@yahoo.com

چه ؟به تو چه!
قلم!
آماده ی سفرم!
باید یا نباید؟
هر روز از نو ببینیم!
زندگی قرمز!
هر چه می خواهیم!
زنجیری به هیچ!
تو می توانی!

RSS 2.0
JavaScript Codes


Designed By ParsTheme