تبليغاتX
بی تو
بی تو

برای پر شدن لحظه لحظه زندگی ام !


کمم کن!

می دانم چه می خواهی ولی آیا نگاهی کرده ای در کجا می خواهی شاید کوچه را

 اشتباه آمده ای همسایه ی ما گربه ای دارد به تاریکی شب که هر صبح خودش را

 برایت لوس می کند انگار دوس دارد تو هم تحویلش بگیری شاید صدایت آشنای

 کودکی اش باشد و شاید شعری هستی از عصری نو!

گل باغچه کنار برکه  دیگر برای من بویی ندارد حیف که تا بود ندیدم رخ زیبایش را

تقصیر من چه بوده که نباید از دیدنش سیر می شدم انقدر که چهره اش را حفظ

 شوم تا در خلوت دلم بتوانم او را روی نیمکت تنهایی ام به تصور بشینم!

گل من دلم برایت تنگ شده شاید این اولین بار است این جمله را می گوییم ولی

 با تمام وجودم بودنت را احساس نمی کنم گناه من چیسست که آخر این جمله ام

 فعل منفی موج سواری میکند شاید او هم می داند چگونه با دنیا علیه من قایق براند.

من که عادت شده ام تا بپذیرم و آنگونه که دوس دارم ببینم. اما من که دلم برای

 خودم تنگ شده دلم برای دلم تره هم خورد نمی کند ولی من می دونم که باید

دلم را ببینم تا شاید دل بیچاره ی من هم بداند که صورتحساب دنیا با من یکی نیست.

 نمی دونم آخرین بار کی بین دوتا کوه داد زدم یادم رفته آخرین بار کی خودم رو خالی

 کردم نمی دونم پر از چه شدم فکر کنم از خالی کردنم پر شدم نمی دونم صفر را باید

 از چه کم کرد تا چیزی نمونه یادم می آد معلم ریاضی کلاس سوم راهنمایی گفت هیچ

 راهی نداری مگر اینکه آن را هم از صفر کم کنی ولی من با تنهایی ام حوصله ام سر

 می رود می خواهم کودکی شوم تا با عروسک های خواهرم حرف بزنم دیگر نمی دانم

 شاید هم میدانم ولی نمی دانم که میدانم واین ظلم عظیمیست. 

امضا : کودکی گم شده

شنبه دوازدهم دی 1388 |

باغبان

امروز صبح گل آفتابگردان باغچه ی ما دیگر غنچه نبود موقع بزرگ شدنش شده بود چشمانش را که باز کرد

خورشید را دید آنقدر محو تماشایش شد که چشم از او بر نداشت. هر چه بیشتر نگاه کرد گرمای پرتوهایش

بیشتر شیفته اش می کرد تا اینکه دید خورشید بدون نگاهی به نگاهش پشت کوه رفت، تا به خودش آمد شب

بود و تاریک، دیگر هیچ پیدا نبود و او از دنیا فقط خورشید را دیده بود خیلی دوست داشت به جز خورشیدش

را هم ببیند و بداند، اما هیچ پیدا نبود! تا صبح فکر این را می کرد که خورشیدش چه بود که محوش شده بود.

صبح که شد خورشید باز با پرتو های گرمش شروع به خودنمایی کرد و گل ما باز محو جمال، و با یک چشم

بر هم زدن شب شد. کار گل ما عادت شد و هر روز و شب همین بود تا اینکه برگ هایش پوسید و وقت

رفتنش شدف برگ های سبزش که تا دیروز تر و تازه بود با گرمای خورشید ش خشک شد و او نفهمید، او

هیچ وقت نفهمید چه شد!

صحرا بود و درختی تنها در بین درختان دیگر. برگی از شاخه اش افتاد و خاک شد خاکی که دانه ی درخت

بزرگی را پرورش داد درختی که برگهایی تازه داشت برگهایی که هیچ یک برگ قبلی را تکرار نبودند هر

کدام برگی تازه و شروعی بودند برای زنده ماندن در هوایی شاید آلوده! باغبان پیر هنوز امید داشت که

این میان کنترل چرخه را در دست گیرد تا شاید میل قدرت و اشتیاق حاکمیتش را پاسخی باشد و این آرزو

را از جوانی به دوش می کشید، ولی نمی دانست که این چرخه تازه می شود و برگها آزادانه می آیند و می روند

و بعدی می آید. شاید اگر وقتش را به جای باغبانی باغش به باغبانی و هرس دلش می گذاشت نتیجه ای لذت

بخش تر را تجربه می کرد!

امضا: خودم

چهارشنبه دوم دی 1388 |

آری تو کردی!!!

گویی فردا می رسد، نه شب سر آمده است تقصیر کوه پشت خانه ماست که صبح می رسد! من فردا

می خواستم نه صبح، های با تو ام گوش کن چرا ستاره ام را گرفتی ، ماه من را نیمه کردی ، تنهایی

شبم را تیره کردی، چشمان دلم را گریه کردی، فریاد دلت را خنده کردی، گویی این بار با دلم به

جنگی، شاید این بار تو هم گریه کردی تا به کی فریاد تا به کی سکوت تا به کی سردی کوره ی دل

تا به کی تا به کی ، جان دلت گوش کن ... می شنوی صدای سکوت چشمان مرا می شنوی بی رحمی

گریه های مادرم را می شنوی نعره های پدرم را می شنوی جواب بده طرف اینها من نیستم مگر

من چه ام: یک زبان! دوبار حرکت! سه بار فکر! دیگر چه؟ من چقدر پرم از جواب؟ مگر من چه

کردم؟ تاوان چیست بودنم؟ گناهم چیست؟ شنیدم، صدایم چیست؟ هیچ هیچ هیچ....

یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 |

خود خواه!!!!

شب را به انتظار تاریکی نشستم ولی انگار ماه خوشش نیامد روز را به امید صبحدم به انتظار

نشستم ولی انگار خواب خوشش نیامد خواب را به نگاهت انتظار کشیدم ولی انگار ، ولی انگار ...

راستی این بار چرا ؟ به تو چه ؟ خواب من، فکر من، خواب ذهن من است، خواب خواب من است!

رویاهای مرا برگردان سپیده ی صبح مرا برگردان، تاریکی شب های مرا برگردان نمی دانم

جاسوس دلم کیست که نت های تنهایی ام را حتی، برایت می نوازد تا که چوبی باشی لای چرخ

شادی ام اما من نمی خواهم تو را من نمی خواهم تو را!  به آفتاب شب و جیرجیرک صبح قسم

نمی خواهم تو را من خودم را می خواهم من فریاد ترس خودم را می خواهم من بوی مرگ

خودم را می خواهم من تابوت چشمان خودم را می خواهم من صدای گرم ناله های تنهایی خودم

را می خواهم من سکوت دستان خودم را می خواهم من سکون پاهای سنگین خودم را می خواهم

من کاغذ قلم دلم را می خواهم من سفیدی رویای شبم را می خواهم من روشنایی فردای دلم را

می خواهم من زلالی چشمه ی سرم را می خواهم من نوای ازاد کلبه ام را می خواهم به بلند ترین

سکوت یک فریاد قسم که من خودم را می خواهم ، من خودم را می خواهم، و تنها خودم را می خواهم!

امضا:EXOTIC

چهارشنبه یازدهم آذر 1388 |

قدرت!

دورترین زیبایی ها زیباترینند چون که، فقط جون که ما کنجکاویم، ای دورترین

ای دورترین از من با تو میگویم صدای رعشه ی این صدا را که از صمیم قلب

تو را می خواند دلم می سوزد به حال آنان که چیزی می سازند و آن را آنقدر

از خود دور می کنند تا بتوانند شایددل خود را قانع کنند که دوستش دارند می سازند

و می گویند "ساخت"، می کنند و می گویند "کرد"، و اینها چیزی جز بازی

خیال نیست ولی چه زیباست خیالی که هیچ چرایی را جواب نمی دهد و

می سازد چون نیست این یعنی نهایت خود خواهی چون که توهستی او هم باشد

چون که تو می خواهی او نیز شبیه تو باشد. می دانم صدایت می گیرد می دانم

قلبت تندتر می زند می دانم دوست داری سینه ات بزرگتر باشد تا بتوانی نفسی

عمیق تر بکشی و شاید انتظار این هاست که بر میل تو می افزاید.

در دل من همه پیامی دارند ولی زیبا بود اگر می شنیدم فریاد این پیام رسانان

را و آنگاه به جمله ی زیبای یک کودک نمی خندیدیم و از جنایات خدا گریه مان

نمی گرفت. قدرت بزرگی است شنیدن و دیدن همه ی این پیام ها و من از پی آنم

چون آنگاه من قدرتمندترینم و می فهمم که چرا؟

صدای یک رعد جز فریاد سرآمدن انتظار وصال دو بار نیست و چه زیباست

که این دو از دو نوع اند و یا شکفتن یک غنچه که تلاش دانه ای برای آزادی

از اسارت ریشه ای است که آنرا اصالت می نامند و یا خروش فواره فریاد یک

سکوت است که می ترسد بلند گریه کند و اگر نه آب نمی خواهد به آسمان برگردد،

و یا کفش من جز خود خواهی من برای گریز از هر چیزی که او می خواهد به

پایم برسد و من نمی خواهم نیست. و اما تو ای گل قرمز من خاطره ی یک سرخی

عشقی که من می پرستمت و در زمستان برفهایت را پاک می کردم تا تو را ببوسم

ولی لبانت را به هم می فشردی چون از من می ترسیدی!!!

EXOTIC   

یکشنبه یکم آذر 1388 |

درد درد، عجب لذتی!

امشب ستاره دیگر نمی خواهد بتابد خوب شاید خسته شده شاید از فردا

داد بزند ولی ای کاش صدای دل مرا شنیده باشد چون این بار بلندتر

داد زده بودم و فریاد کشیدم آخه به جز من کسی نبود و تنهایی هم

ناراحت از بی توجهی های من شاید فردا را با هم روی نیمکت می نشستیم

زیر یک کاج بلند ولی شاید قلم این بار تند نرود، از خویشتن نمی پرسد دارد

چه میکند اینقدر دستان من ان را بر کاغذ می کشد چه فایده؟ اگر

می توانست هیچ وقنت حرکت نمی کرد آخرش چی ؟من دستانم را

آنقدر حرکت می دادم آنوقت همه می فهمیدند که قلم و کاغذ من چقدر

نامرد نامردن!

درد این بار سکوت کرده نمی داند چه کند هیچ راهی ندارد می خواهد

فرار کند اما راه آن را نیز بسته ام چون آموخته ام بی او درد بزرگتریست

و وقتی زجه می زند چه لذتی می برم وقتی بر سرش داد میزنم ساکت

به دیروز امیدوار می خوابد قلم خوشحال بود اگر نمی دانستم!!

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |

ایست!!!

/* /*]]>*/

زرد تر از قصه ی یک پاییز، روشن تر از افسانه خورشید و سردتر از

تراژدی زمستان یک سال!

نبودن را به از بودن می خواستم چون نبودن یعنی تمام شدن همه ی

فکرها یعنی تمام شدن تمام وای ها یعنی تمام شدن همه ی ترس ها

یعنی تمام شدن همه ی فرداها و همه ی دیروزها و شنیدن صدای

یک بوق و یا شنیدن یک نت از موسیقی رنج آور و یا دیدن یک عکس

از فیلم درام زندگی و یا یکرنگ بودن صفحه کاغذ و آنقدر فرصت

را کم می کنیم تا هیچ کس نتواند رنگ عوض کند تا شاید یک رنگ

شویم ای کاش سیاهی رنگ تاریکی نمی شد ای کاش قار قار کلاغ ها

هیچ وقت تکرار نمی شد، و شایدباشد آن همه کاش من و چشمان من

نمی داند دیدن آنها را!!!

جمعه یکم آبان 1388 |

آینده یک نور!

نمی خواهم نمی دانم تا کی باید بنویسم که چه می خواهم و چه نمی خواهم ولی می دانم که بعضی اوقات نمی خواهم که بمانم که نمی خواهم باشم، صدایم سرد می شود و نفسم گرم می شود، بودن را نمی خواهم ، شاید شدن را دوست دارم اما بودن را نه ، تا به حال اگر نمی خواستم باشم آن لحظه را حذف می کردم اما اکنون نمی خواهم باشم ولی آن لحظه را دوست دارم ولی آن لحظه را می خواهم. دیگر نمی دانم باید فرار کنم یا پا بر جایم بکوبم اگر فرار کنم باید حال را نیز با خود به آینده ببرم ولی آینده خود حالی دیگر است و شاید فردایی روشن تر و شاید آفتاب فردا دیرتر غروب کند ولی ماه روشن تر از این نمی شود. صدای گریه ی یک درخت و صدای فریاد یک سنگ و صدای امید یک راه و نعره ی یک قله بلند و دل سردی یک دره از آسمان و چشم غره یک ستاره به ماه و شاید خنده ی یک تنهایی به عابد بت برستش و ستایش یک لیوان خالی و چشمانی به انتظار آینده ی یک نور... http://shows.vtheatre.net/godot/images/alone.jpg

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 |

بعد از ثبت خاطراتی سرد!

نمی خواهم انچه را که می خواهند! ولی می خواهند آنچه را که نمی خواهم!

 فرار می کنم از آنچه در آنم! صدایت را باز می خواهم! هوای تو دارد دل من نمی خواهم

 این همه را من فقط تو ام و به دنبال تو راهت را گم کرده ام چشمانت را فراموش کرده ام

 ولی می دانم جز تو نیست در این نیستی من ! اگر دلش را نمی شکنم چون تو

 می خواهی اگر پا روی خودم و خودت می گذارم چون تو می خواهی فریاد تو به

یادم می آد که گم کن خودت را در خودت!

دوشنبه دوم شهریور 1388 |

چه ؟به تو چه!

چه می خواهم نمی دانم که می خواهم، نمی خواهم بدانم که چه می خواهم!

تو که نیستی دنیا آرام شده حرکت ها دیده نمی شوند همه ساکن همه آرام

 همه ی شلوغی ها تمام شده ضربان قلب من آرام تر شده نفس هایم را خودم

 و برای خودم می کشم. لذت را بی تو بودن تجربه کردن چه حالی دارد، مستی

را بی تو بودن به من آموخت. چه لحظه ایست لذت خود بودن از خود، و فقط خود

 بودن و بی خود بودن، بی خود بودن و نبودن و اینجاست نهایت لذت، نبودن از

پر بودن از خود!

آنقدر بی خود از خود و پر از خود بودم که این دفتر را فراموش کردم دیگر قلم

نمی نوشت قلم را فراموش کرده ام چون قلم را به دست من دادند و خود

قلم را نگرفته بودم ولی این بار برای خودم قلم را حرکت می دهم من هیچ

چرایی را با قلمم جواب نمی دهم آنچه می خواهم می نویسم به تو چه!

اینجا من و خود من هستم که حکم می کنم چه بنویسم من به قلم می گویم

 حرکت کن یا نکن من می گویم ای حقیقت لخت شو و من می گویم که

 اندیشه ی من برای من است دنیای من مال من است!   

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 |



من بیگانه ام با آنچه می گویید!!
nashenas8631@yahoo.com

کمم کن!
باغبان
آری تو کردی!!!
خود خواه!!!!
قدرت!
درد درد، عجب لذتی!
ایست!!!
آینده یک نور!
بعد از ثبت خاطراتی سرد!
چه ؟به تو چه!

RSS 2.0
JavaScript Codes


Designed By ParsTheme