تبليغاتX
بی تو
بی تو

برای پر شدن لحظه لحظه زندگی ام !


درد درد، عجب لذتی!

امشب ستاره دیگر نمی خواهد بتابد خوب شاید خسته شده شاید از فردا

داد بزند ولی ای کاش صدای دل مرا شنیده باشد چون این بار بلندتر

داد زده بودم و فریاد کشیدم آخه به جز من کسی نبود و تنهایی هم

ناراحت از بی توجهی های من شاید فردا را با هم روی نیمکت می نشستیم

زیر یک کاج بلند ولی شاید قلم این بار تند نرود، از خویشتن نمی پرسد دارد

چه میکند اینقدر دستان من ان را بر کاغذ می کشد چه فایده؟ اگر

می توانست هیچ وقنت حرکت نمی کرد آخرش چی ؟من دستانم را

آنقدر حرکت می دادم آنوقت همه می فهمیدند که قلم و کاغذ من چقدر

نامرد نامردن!

درد این بار سکوت کرده نمی داند چه کند هیچ راهی ندارد می خواهد

فرار کند اما راه آن را نیز بسته ام چون آموخته ام بی او درد بزرگتریست

و وقتی زجه می زند چه لذتی می برم وقتی بر سرش داد میزنم ساکت

به دیروز امیدوار می خوابد قلم خوشحال بود اگر نمی دانستم!!

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |

ایست!!!

/* /*]]>*/

زرد تر از قصه ی یک پاییز، روشن تر از افسانه خورشید و سردتر از

تراژدی زمستان یک سال!

نبودن را به از بودن می خواستم چون نبودن یعنی تمام شدن همه ی

فکرها یعنی تمام شدن تمام وای ها یعنی تمام شدن همه ی ترس ها

یعنی تمام شدن همه ی فرداها و همه ی دیروزها و شنیدن صدای

یک بوق و یا شنیدن یک نت از موسیقی رنج آور و یا دیدن یک عکس

از فیلم درام زندگی و یا یکرنگ بودن صفحه کاغذ و آنقدر فرصت

را کم می کنیم تا هیچ کس نتواند رنگ عوض کند تا شاید یک رنگ

شویم ای کاش سیاهی رنگ تاریکی نمی شد ای کاش قار قار کلاغ ها

هیچ وقت تکرار نمی شد، و شایدباشد آن همه کاش من و چشمان من

نمی داند دیدن آنها را!!!

جمعه یکم آبان 1388 |

آینده یک نور!

نمی خواهم نمی دانم تا کی باید بنویسم که چه می خواهم و چه نمی خواهم ولی می دانم که بعضی اوقات نمی خواهم که بمانم که نمی خواهم باشم، صدایم سرد می شود و نفسم گرم می شود، بودن را نمی خواهم ، شاید شدن را دوست دارم اما بودن را نه ، تا به حال اگر نمی خواستم باشم آن لحظه را حذف می کردم اما اکنون نمی خواهم باشم ولی آن لحظه را دوست دارم ولی آن لحظه را می خواهم. دیگر نمی دانم باید فرار کنم یا پا بر جایم بکوبم اگر فرار کنم باید حال را نیز با خود به آینده ببرم ولی آینده خود حالی دیگر است و شاید فردایی روشن تر و شاید آفتاب فردا دیرتر غروب کند ولی ماه روشن تر از این نمی شود. صدای گریه ی یک درخت و صدای فریاد یک سنگ و صدای امید یک راه و نعره ی یک قله بلند و دل سردی یک دره از آسمان و چشم غره یک ستاره به ماه و شاید خنده ی یک تنهایی به عابد بت برستش و ستایش یک لیوان خالی و چشمانی به انتظار آینده ی یک نور... http://shows.vtheatre.net/godot/images/alone.jpg

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 |

بعد از ثبت خاطراتی سرد!

نمی خواهم انچه را که می خواهند! ولی می خواهند آنچه را که نمی خواهم!

 فرار می کنم از آنچه در آنم! صدایت را باز می خواهم! هوای تو دارد دل من نمی خواهم

 این همه را من فقط تو ام و به دنبال تو راهت را گم کرده ام چشمانت را فراموش کرده ام

 ولی می دانم جز تو نیست در این نیستی من ! اگر دلش را نمی شکنم چون تو

 می خواهی اگر پا روی خودم و خودت می گذارم چون تو می خواهی فریاد تو به

یادم می آد که گم کن خودت را در خودت!

دوشنبه دوم شهریور 1388 |

چه ؟به تو چه!

چه می خواهم نمی دانم که می خواهم، نمی خواهم بدانم که چه می خواهم!

تو که نیستی دنیا آرام شده حرکت ها دیده نمی شوند همه ساکن همه آرام

 همه ی شلوغی ها تمام شده ضربان قلب من آرام تر شده نفس هایم را خودم

 و برای خودم می کشم. لذت را بی تو بودن تجربه کردن چه حالی دارد، مستی

را بی تو بودن به من آموخت. چه لحظه ایست لذت خود بودن از خود، و فقط خود

 بودن و بی خود بودن، بی خود بودن و نبودن و اینجاست نهایت لذت، نبودن از

پر بودن از خود!

آنقدر بی خود از خود و پر از خود بودم که این دفتر را فراموش کردم دیگر قلم

نمی نوشت قلم را فراموش کرده ام چون قلم را به دست من دادند و خود

قلم را نگرفته بودم ولی این بار برای خودم قلم را حرکت می دهم من هیچ

چرایی را با قلمم جواب نمی دهم آنچه می خواهم می نویسم به تو چه!

اینجا من و خود من هستم که حکم می کنم چه بنویسم من به قلم می گویم

 حرکت کن یا نکن من می گویم ای حقیقت لخت شو و من می گویم که

 اندیشه ی من برای من است دنیای من مال من است!   

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 |

قلم!

 و به قدرت قلم باید بر تکیه گاه کاغذ لم داد و چنان مست شد که قلم

 با دستان تو خطی بر کاغذ نکشد و این قلم است که می نویسد. ای

کاش ای کاش؛ چقدر این کلمه را دوست دارم چون تنها کلمه ای است

 که مرا به آنچه می خواهم می برد و جمله ای می سازد که پایان آن

برابر با تحقق آن است و این است قدرت کلمه ای که قلم می نویسد

 نه دستان من.

و شاید دوست داشتن را نمی فهمی ولی مطمئنم که با آن زندگی

می کنی و تو داد زدی که من زندگی نمی کنم پس من با زندگی نکردن

 دوست دارم زندگی کنم و این هیچ وقت مرا در حسرت رویاهایم

نمی گذارد آری این است لذتی که شاید نیست و شاید فریاد تو را رها کند.

ای کاش همه مثل من نمی فهمیدند!

و صدایی است به بلندای کوه آرزوی من و شاید نباید صدایی را بشنوم

 پس من بر تک قله کویر زندگی می ایستم و شاید دوست داشته

باشم تنهایی و تک بودن را ولی این اعتیاد من را خواهد خورد آنقدر از

 من می خورد تا من در تنهایی ام گم شوم و این است آن!

 

دوشنبه پنجم اسفند 1387 |

آماده ی سفرم!

امشب آماده ام آماده ی سفر به آنجا که مقصدی نباشد نمی خواهم دیگر چیزی را،

 ندارم دیگر چیزی، از همه دل بریده ام دیگر هیچ مهم نیست در اینجا چیزی برایم نمانده

چیزی ندارم به آن دل ببندم، چیزی ندارم که بخواهم او را بشنوم چیزی ندارم که بخواهم

 مرا بشنود.

آری فکر می کنم آماده ام آماده ی هر چیزی، دیگر دلم تنگ نمی شود برای چه چه

بلبل ها چون که شاید به دروغ می خوانند دیگر گل ها را نمی خواهم دیگر تو و او

و شما را نمی خواهم من بریده ام از همه چیز دیگر، من بریده ام از همه کس، دیگر

 صدایی نیست که مرا بخواند، نه تو را می خواهم و نه اینها را، من آماده ی سفرم

 من آماده ی آماده ام صدای قطار ابدیت را می شنوم خدمه ی قطار خیلی وقت

 است منتظر من هستند و من دیگر دلیلی برای ماندن ندارم من دیگر نمی توانم

قطار را منتظر بگذارم آری من آماده ی سفرم.

یکشنبه بیستم بهمن 1387 |

روز ازل که چشم به دنیا گشودم ، ندایی آمد که من شاهکار

خلقت بودم.

دنیا را که شمیدم آسمان را فهمیدم، آسمان سقف دنیای من

 شد و تکیه گاه پاهایم زمین، چندی که گذشت فهمیدم سقف

 دنیای من ستونی ندارد آسمانم بر سرم ریخت زیر سنگینی بار

 آسمان به خود گفتم هنوز زمین زیر پایم است تا اینکه فهمیدم

 زمین گرد است و من به توپی که خود هیچ تکیه گاهی ندارد

 تکیه زده ام آری گالیله و نیوتن خلقتی که من ساخته بودم بر

 هم زدند حال خلقتی نبود پس شاهکارش نبز با او به دنیای

 توهم و تلقین پیوست. من می خواهم داد بزنم کدام خلقت کدام

 شاهکار، من خلقتی نمی بینم من هیچ هستم و دنیایی ندارم!

آسمان که بر سرم ریخت خیلی راحت تر می شد ستاره چینی

 ماه آسمانم دیگر ناز نمی کرد چون در کنارم بود دیگر زمین

نمی توانست جلو آفتادن بقیه سیب ها را بگیرد و این یعنی

شکسته شدن همه قفس ها!

Finish & any

شنبه بیست و هشتم دی 1387 |

باید یا نباید؟

همه را از اطرافم خالی می بینم نمی دانم آیا خودم می خواهم

 یا همه اینگونه می خواهند، دیگر نمی دانم چه می خواهم

 چه نمی خواهم، نمی دانم باید تکیه کرد بر چیزی یا بر هیچ

تکیه زد، نمی دانم باید به دنبال نور باشم یا به دنبال کلید یک نور

 برای خاموشی تک پرتو های نور، نمی دانم باید به دنبال آنچه

 نیست باشم یا آنچه هست را نبینم، نمی دانم باید یا نباید،

 نمی دانم که آیا نمی دانم یا نمی خواهم بدانم و یا شاید می دانم

 و نمی خواهم بدانم که می دانم، اگر اطرافم پر از هیچ است

 پس من که سرم به زیر است این سایه ها چیست، شاید باید

 بگویم همه جا باید سایه باشد این غیر سایه ها چیست. دیگر

نمی دانم باید چه بگویم و چه نگویم دیگر نمی دانم آیا باید یا نباید

 با خودم حرف بزنم، اصلا خود را باید هست بدانم که با خود حرف

 بزنم و یا اینکه خود را نیست بدانم و با نیستی سخن بگویم نمی دانم

 صفر را ببینم یا یک ها را نبینم  یا اینکه ده ها را ببینم ولی اگر

 ده ها را ببینم باید 2 های دروغگو را نیز ببینم شاید هیچ نیز پر

از دو باشد ولی هیچ من باید پر از هیچ باشد و فقط هیچ حق

ورود به آن را داشته باشد نمی دانم می گویم چه را؟

آنچه را می خواهم یا آنچه را نمی خواهم باید خودم را خالی کنم

 می دانم پر شده ام از آنچه نمی خواهم و شاید آنچه می خواهم

 و دستانم کوتاه است و باید بیرون بریزم هر آنچه مرا پر کرده.

پر، خالی، شدن، بودن، نیستن، ناهشیاری، سبک سر، فرار،

 پرتاب، صدا، صنمی هست چرا؟ چرا شما بوسه ها هستید؟

 چراغ ها روشن یا خاموش ، شب یا صبح، سپیده دم یا غروب، لب

مرزها یا خود مرزها، ویا شاید آنور خط، اینبار نور صدا می زند و

فریاد دیده می شود من فریادم را نمی شنوم ولی می بینم

من دنیا را می شنوم!!

یکشنبه پانزدهم دی 1387 |

هر روز از نو ببینیم!

صدا کنم؟ سکوت !

ای آب‌ها به کجا می‌روید چرا فکر می‌کنید با رود شدن و

فرار از گذشته و چشم بستن به آینده آزاد و رهایید؟

این جوی شما را آنجا که می‌خواهد می‌برد نه برای اینکه

شما به دریا متصل شوید و شما دریایی شوید بلکه برای

 اینکه دریا بزرگ تر شود ودریا خشک نشود، برای اینکه

 دریا اسطوره بماند، برای اینکه با شور خود رکود دریای

 خود خواه را سرپوش باشید، تا موج بسازید، تا شاید گفتند

 دریا خشم و خروش و شادی دارد.

آری چشم‌هامان را ببندیم و دوباره باز کنیم دریا اگر دیروز

 آن بود امروز این است، دنیا اگر امروز این است فردا آن

 خواهد بود چشم‌هامان را ببندیم و دوباره باز کنیم و

 از نو ببینیم.

بیایید این بار دریا را کوچک ببینیم، بیایید این بار دریا را

 خودخواه ببینیم، این بار دریا را ساکت و آرام از نخوت

ببینیم. این است چون من فکر می کنم پس اگر من

فکر نکنم نیست است!

Finish & any

سه شنبه سوم دی 1387 |



من میثم شمسی
روزگاری هیچ بودم
به دنبال هیچم
نیستی منتظرم باش...

nashenas8631@yahoo.com

درد درد، عجب لذتی!
ایست!!!
آینده یک نور!
بعد از ثبت خاطراتی سرد!
چه ؟به تو چه!
قلم!
آماده ی سفرم!
باید یا نباید؟
هر روز از نو ببینیم!

RSS 2.0
JavaScript Codes


Designed By ParsTheme