تبليغاتX
بی تو
بی تو

برای بی تو !


دیگران

گوشه گیری از صبر با بودن فراتر می رود...

صبر را از نگاه دیگران تمرین می کنم

که صبری دارند با عمق نفس هایم...

پنجشنبه پنجم اسفند 1389 |

باز آزادم!

بعد درد هیچی این بار به بودن عادت کردم و بار دیگر طعم آزادی را با صدای موسیقی بر

 نیمکت تنهایی و نگاه به اوج آسمان تجربه می کنم. دیریست نوشتن را از یاد برده بودم و

قلمم را به تبعید فرستادند. لذت بزرگیست شب را به تماشای ستاره ها نشستن که

هیچ وقت آن را نفهمیده بودم چند روزی از عمرم را منها کردند ولی برای اولین تنها دردم

 این بود که کار من در اینجا نیست، صبح تا به شب منتظر باز شدن دری نشستم تا

کسی بگوید: تو!

پدر جان صدای نعره ی مردان را شنیدم، صدای های های گریه شنیدم، مگر سالها نگفتی

 "مرد گریه نمی کند" با اینکه نفهمیدم مرد چرا گریه می کند اما فهمیدم  مرد هم گریه می کند

 آری دنیا را ندیده بودی! مردی که بیرون همه ی قدرت ما و پدرانمان را داشت یا اینکه قهرمان

 زورهای بازو بود آنجا همه ی افتخارش باز کردن لحظه ای چشمانش بود.

لحظه هایی را دیدم که عقربه ها نای حرکت نداشتند ولی این نیز برای مهم نبود چون مشخص

 نبود فردا به ز امروز باشد!

باز نوجوانی شده بودم و از اینکه هیچ کاری نمی توانم بکنم از خودم متنفر شده بودم، زجر

بزرگ، نبودن قلمی بود که بنگارد همه ی فکرهایی که در خلوت می رسید و از ترس بیرون در

 خود می ریختم. و ترس تنها و همه ی هیجان روزهایم شده بود هیچ برایم مهم نبود کجایم؟

 چرایم؟ کی خورشید را می بینم؟ کی نوایی می شنوم؟ ترس از این بود که دردی جسمانی

 قدرت تفکر را از من بگیرد!!!

کافی بود شبی خوابی ببینی یا اینکه صبح یکی از همراهانت خوشحال از خواب بیدار نشود

که تا شب همه ی ثانیه ها جهنم شود. شبی خواب بهشت دیدم بهشتی که دیدم یک دشت

 سبز بود که می توانستم بدوم همین!

اما اکنون چشم بندها باز است و دیگر می توانم ببینم با اینکه 19 روز خیلی چیزها را دیدم.

امضا : آزادی بدون چشم بند

پنجشنبه سی ام دی 1389 |

گمشو!

وهنگامی که نفس برای لحظه ای بودن به نفس نفس می افتد، کاج به ریشه دل خوش کرده،

 طعم لبانت را با الکل می توان تحمل کرد. و برای همه ی ثانیه ها تو را به تکرار پاک می کنم

تا شاید خلوت من رنگ شیرین سکوت گیرد ولی باز نمی توان بی یاد تو غفلت را به خانه ی

دلخوشی مهمان شوم. من شاید اکنون در این همه شلوغی به تنهایی دل بسته ام تا شاید

 فردا صدای باد جای دستانت نوازش گر موهایم باشد و شاید من نقطه ی جمله ای ام که هیچ

 وقت تمام نشد. دستان و آغوش گرمت را به همه ی سرمای تنهایی ام می فروشم تا لحظه ای

 گوشهایم فکر کنند...

تک تک برگ ها نوید پاییزی را می دهند که افتادن و بر نخواستن همه ی خواستنشان است و

 ترک یک درخت یعنی لذت سکوت همه ی تو!  آغوشت تکرار یک درد شده است و صدای

نفسهایت در گوش من زمزمه ی خواهشی است که من حاضر به فروش همه ی لذت آن به

لحظه ای سکوت شده ام.

امضا: شاید با تو

آبان ماه

پنجشنبه سی ام دی 1389 |

نمایش نامه فروش!

چون سیگار می سوزم دود خواهم شد ولی کسی را اجازه نخواهم داد بپرسد چرا ؟

من به دلم ایمان دارم هر چه هم خواهم ایمانم را انکار کنم، هرچه هم سکوت کند

من صدایش را می شنوم ، دوست دارم صفحه کلیدم خالی از حروف باشد اما انگار

اجبار من است فشردن کلیدی که دلم دستور می دهد این بار اگر بوی الکلی نیست

صدای نی ای هست این بار اگر بوی الکلی نیست سوز تاری هست اگر مستی نیست

خواب آرام هست اگر شادی نیست آرامش تنهایی است...

من پر شده ام از خودم و دیگر جایی برای بودنم ندارم اینجا شبیه ته خط است و صدای

بستن پلک می آید دلم می خواست کنار شمعدانی ها باشم یا کنار یک رز سرخ اما همه ی

آنها را به نگاهت فروختم و آن هنگام بود که فهمیدم تاجر خوبی نخواهم شد و صدایت

جای تک تک نت های موسیقی زندگی من نشستی و من فهمیدم استعداد موسیقی ندارم و

وقتی خواستم به خود دروغ گویم متوجه شدم بازیگر خوبی نیستم ولی صادقانه نمایش نامه ی

خوبی نیست!

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

  امضا : بازیگر فریفته شده


  

  

سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 |

خاطره!

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

اینجا هوا خوب است آسمان دردی ندارد، پیاده رو هنوز بوی قدم می دهد تا شتاب،اما دستان

من خالی از بوی دیگریست. چمن را که میبینم به دلم امیدوار می شود که چقدر میل آسمان دارد.

اینجا جز دودی به آسمان هیچ راهی برای هم آغوشی آسمان نیست، تبر به ماه می خورد

اما نه نیم میشود نه بوی خون می گیرد هرچه هم شیشه بشکنیم باز سکوت سلطنت می کند

گوشهایتان را ببندید که شاید زبانی بی راه گوید اینجا همه از آزادی می ترسند انجا همه بوی

خاک گرفته اند اینجا موزه است.خواب ما خاکستری شده است هیچ کس نای بستن بند کفشش

را ندارد و شاید غروب همه امید روز باشد دلم برای یک شیشه گرنتس تنگ شده حتی اگر شب

را تا صبح از بوی الکل چندش بگیرم دلم برای یک لحظه طلوع شادی در دل سه نفر تنگ شده

دلم برای بوسه ای بر لبانت تنگ شده فکر کنم این بار نفس نکشم و فقط چشمانم را ببندم...

امضا : دلتنگ

چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 |

ماندن، نتوانم!

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود،

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود!

گریز از مرکز، فشار یر دیوار سلول تن، خروج از خویشتن، فریاد رهایی، شور فرار، شوق خروج...

می شکنم، می مانم حتی اگر همچو شمع بسوزم تا  دود شوم به آسمان روم، شاید رها شوم،

آسمان جای من است، خانه ام ابری هم نیست، شاید تنها فراری از سیاهچاله ها باشم، آنجا

هم می خواستم رها باشم و آزاد ولی اکنون من ناعادلانه تبعیدگاهیست من بوی خود گرفته ام

صدایم در خودم خفه شد آه چه دردناک است اگر چشمانم را بگیرید من نمیخواهم بمانم !

ناسزاتان نخواهم گفت. به چه دل بسته اید به قامت سرو یا سبزی بهار من محکم تر از

کوهم نگاهم زیباترین دوربین هاست دستانم تواناتر از خدایتان وعشقم فراتر از هر

فرهاد و مجنون من دنیا رابه خواهم ریخت من آسمان را شکنجه خواهم کرد و زمین

را زیر پاهایم له، وای به حالتان چه خوشبختید؟!

امضا : رها

پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 |

هنوز دوستت دارم!!

صدایت سخت بد آهنگ است،

         و لحظه ی در آغوش کشاندن نگاه گرمت،

                 و بوسه ای از جنس دل سرد تو،

اما هنوز چشمانم به رختخواب خالی جاپایت است...

 وای یاد بوسه هایی به طعم الکل که چقدر صدایت بوی صداقت می داد

 و رنگ چشمانت به قرمزی دل پر خونت بود

               و فقط سکوت لبانت تسکین بود...

 انگار باز نوبت شبهای من تاریک است،

                 و دیگر هیچ ستاره ای انتظار هم آغوشی چشمان مرا نمی کشد،

ولی امید بازوهایم به آرامش سرت و بستن چشمانت است بیا!

امضا : منتظر

شنبه دهم مهر 1389 |

تا هستم می جنگم، من برای خودم می جنگم من برای بودن می جنگم برای آرزو برای دل

و برای همه ی خواهش هایم.شاید سرمای این سکوت چهار ستون فریادم را بلرزاند ولی هستم،

جا نمی زنم؛ اگر ماه را خاموش کنی باز ستاره ها آینه ی نگاهت می شوند اگر جیرجیرک ها را

خفه کنی باز شب موسیقی آواز تو می شود و چقدر شب بوی تو می دهد؛ بوی عجیب شروع،

بوی عجیب هیجان، بوی بزرگی و عظمت، بوی عمقی به اندازه ی زمین، آری اینجا غروب

نسیمی از تو می آورد و سحر یعنی لذت تمام با تو بودن !

در قفس خیل من هیچ نمی خواهم تو با وسعت تمام سکوت پر می کنی تمام اتاق زندگی مرا

و چقدر سنگین می شود وفتی پر باشی از نگفتن و نگاهت تمام آن صداها را خفه می کند، و

سکوت یعنی تو و شب یعنی تو. و آسمان یعنی تو: وسعت ، سکوت، نگاه ...

وای بر من اگر بیش از این سکوتت را بر هم زنم وای کاش این را دلم هم می دانست!

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

امضا: محو شب


یکشنبه چهارم مهر 1389 |

نمیخواهم بدانم!

شاید هر بار که بر زمین می نگرم جز جای پای خود چیزی نمی بینم

آری این تکراری درد آور است هر موجود را زاده ی هم نوعش می بینم

و هر روز را نتیجه ی دیروزش و شاید این میان فقط علف بوی تازگی

می دهد و بعد از روزی راه، نغمه ی پرنده همان است پس رنگی بودن

آسمان کجاست؟ آنهایی که می گفتند سرود این شعر جای دیگر

نوایی دیگر دارد کجایند؟ اینجا هم آخرین آرزوی پرستو کوچ است و

قناری به قفس عادت کرده و شاید اینجاست که آخرین سرمایه ی

انسان جز دو متر طناب نمی شود کسی از برگ بید نپرسید از لرزیدن

خسته نشده است و یا کبوتر از پرواز؟ شاید دیگر کسی میل نوشتن

شعر ندارد همه ی جمله ها اس ام اس شده اند کوتاه و تلگرافی.

اینجا قاعده ی بازی رعایت می شود هیچ کس اهل دغل بازی نیست

و چه زندگی کسالت آوری!

همه ی بچه ها صدای کلاغ را یاد گرفته اند و یا سکوت ماهی را و

شاید دنیای قشنگ پدرپزرگ را به سخره بگیرند آنها همه چیز را می دانند

و شاید زیبایی دنیا به ندانستن بود اما هیچ کدام لذت دانستن را به

زیبایی ندانستن ترجیح نمی دهیم. این جنگ لذت و زیبایی است و هنر

یعنی لذت به انحصار در آوردن زیبایی، چقدر زندان ها بوی گل یاس

می دهد!

امضا: آپدیت شده  

یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 |

شاید اینجا ما هم از تو شکوه داریم ای دل دیوانه با ما :

ای صدای قهر چشمانت کابوس شبهای من است!

ای نوای دلنشین گامهایت آرزوی صبحگاه من است!

دیدنت هر شب به جای ماه بهترین آرزوهای من است!

شاید این بار که خوابیدم صدای نفسهایت خواب زیبای من است!

من اگر رنجیدم از بهر شبهای بی تو بود!

من اگر ترسیدم از بهر اشکهای تو بود!

ای دل دیوانه کوته آی از این بازی،

که طاقت را نمانده این وجودم از نوای این چنین سازی.

بیا باران را به باریدن نگیریم،

که شاید این درخت دل به خشکیدن بگیریم!

امضا:چشمانی منتظر

چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 |



من بیگانه ام با آنچه می گویید!!
nashenas8631@yahoo.com

دیگران
باز آزادم!
گمشو!
نمایش نامه فروش!
خاطره!
ماندن، نتوانم!
هنوز دوستت دارم!!
نمیخواهم بدانم!

RSS 2.0
JavaScript Codes


Designed By ParsTheme