نمی خواهم نمی دانم تا کی باید بنویسم که چه می خواهم و چه نمی خواهم ولی می دانم
که بعضی اوقات نمی خواهم که بمانم که نمی خواهم باشم، صدایم سرد می شود و نفسم
گرم می شود، بودن را نمی خواهم ، شاید شدن را دوست دارم اما بودن را نه ، تا به حال اگر
نمی خواستم باشم آن لحظه را حذف می کردم اما اکنون نمی خواهم باشم ولی آن لحظه
را دوست دارم ولی آن لحظه را می خواهم.
دیگر نمی دانم باید فرار کنم یا پا بر جایم بکوبم اگر فرار کنم باید حال را نیز با خود به آینده ببرم
ولی آینده خود حالی دیگر است و شاید فردایی روشن تر و شاید آفتاب فردا دیرتر غروب کند
ولی ماه روشن تر از این نمی شود.
صدای گریه ی یک درخت و صدای فریاد یک سنگ و صدای امید یک راه و نعره ی یک قله بلند
و دل سردی یک دره از آسمان و چشم غره یک ستاره به ماه و شاید خنده ی یک تنهایی به
عابد بت برستش و ستایش یک لیوان خالی و چشمانی به انتظار آینده ی یک نور...
http://shows.vtheatre.net/godot/images/alone.jpg