|
بیا ای عشق! ورسوای جهانم کن! که یک چندی
نصیحت های بیدردان شنیدن آرزو دارم
بیا ای مرگ! ویاری کن! که بی او تا توانستم
به خون غلتیدم اکنون آرمیدن آرزو دارم
ازاینکه بگویم: کان کس منم ای ستوده دهر**کز عشق نبوده اینکم بهر
میترسم چون که شاعر جوابم میدهد: خر گم شده را بخواند کای یار **اینک خر تو بیار افسار
ولی من ایمان دارم وقتی عاشق نباشی یک مرده ی متحرکی و نیستی ات بهتر از
وجودت است و عشق خط مرز بین انسان و حیوان است.
ومن یکی ام خارج از دایره انسان:
((دوست دارم همیشه از قانون پیروی کنم برای هر چیزی حدی قائلم برای هر کاری
مرزی ذارم سعی میکنم که هر کاری میکنم منطقی باشد!)) حال آنکه عشق منطق،
حد،مرز یا قانون نمی شناسد!!
پس از خدا میخواهم یا مرا نابود کند یا لااقل مرا عاشق رفتارم کند چون مرگ را از
اینگونه زیستن بیشتر دوست دارم!!! ادامه مطلب |