تبليغاتX
بی تو
بی تو

برای پر شدن لحظه لحظه زندگی ام !


علم دانایی رهایی

من آن تشنه نورم که در تاریکی پی اش می گردم

من ان شبگرد مستم که از ساقی طلب دارم

"که ای ساقی نه می خواهم نه آبی

مرا با جرعه نوری تشنه تر گردان

که ای ساقی چه میشد گر مرا

وصلم به دریایت کنی

کزین تاریکی سیاهی ننگ و خواری

رهایی یابم و آزاد گردم

که ای ساقی گرم وصلم نگردانی

مرا عاشق تر از این کن کزین محنت بسی خوش دلی ها دارم

اگر تاریکم چه غم که من ساقی ای دارم

که گر خواهد تواند سیرابم کند

چه می شد گر ساقی ام زیادم نمی بردم

که هر گه که خواهم زاو نوری طلب دارم

چو هم که عاشق تر از من به او باشد

هر آنگه هر چه خواهم به صد بر من فرو بارذ

۲۸/۱۱/۸۵

 

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 |



من میثم شمسی
روزگاری هیچ بودم
به دنبال هیچم
نیستی منتظرم باش...

nashenas8631@yahoo.com

درد درد، عجب لذتی!
ایست!!!
آینده یک نور!
بعد از ثبت خاطراتی سرد!
چه ؟به تو چه!
قلم!
آماده ی سفرم!
باید یا نباید؟
هر روز از نو ببینیم!

RSS 2.0
JavaScript Codes


Designed By ParsTheme