تبليغاتX
بی تو
بی تو

برای پر شدن لحظه لحظه زندگی ام !


شاکی!

دفترم گم شد کاغذم را از من برداشتی اما هنوز دست من می نویسد می نویسد هر چه می خواهم هر چه ندارم هر چه باید داشته باشم هر چه ...

آنشب آنقدر مهربان بودی که نگذاشتی خواسته ام را تا آخر بگویم: ولی من می گویم حالا می گویم می خواهم از تو گله ای داشته باشم می خواهم شاکی باشم می خواهم باشم می خواهم می خواهم ات!

پسری بود در شبی تاریک تکیه بر درختی بلند زده بود آخر فقط درخت برایش مانده بود که می توانست به آن تکیه کند ناگهان درخت ندایی داد : چه می خواهی؟ در حقت چه کنم؟ پسر جوابی نداد ! ندا تکرار شد ؟ سکوتش شکسته شد :مشکل من را تو ندانی مشکل من را هیچ کس نتواند جز او که یکی ست.

صدایش طعم بغض داشت بوی شکست و طعم نا امیدی و یاس !

نتوانست بقیه حرفش را بخورد : ای کسی که این دل را به من دادی تا اینجای قصه ات ممنون ولی چرا اینقدر این دل را رها آفریدی میدانم آزادی سنت توست اما حال که او آزادست و به هر جا که بخواهد میرود من چه کنم من قفسم را چه کنم من زنجیرم را چه کنم نمی دانم دیگر باید چه کنم یا چه می کردم دلم رفت نیمسال برای چه؟ برای کسی که حتی سنت تو را نمی دانست برای کسی که هرگز خون را درک نکرده بود برای آن گل سرخی که هرگز سرخی خود را ندید. نمی دانم و تو می دانی ای کاش به من می فهماندی : چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ 

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 |



من میثم شمسی
روزگاری هیچ بودم
به دنبال هیچم
نیستی منتظرم باش...

nashenas8631@yahoo.com

قدرت!
درد درد، عجب لذتی!
ایست!!!
آینده یک نور!
بعد از ثبت خاطراتی سرد!
چه ؟به تو چه!
قلم!
آماده ی سفرم!
باید یا نباید؟

RSS 2.0
JavaScript Codes


Designed By ParsTheme