تبليغاتX
بی تو
بی تو

برای پر شدن لحظه لحظه زندگی ام !


تو می توانی!

تو راحت می تونی فرار کنی اما من تو راحت می تونی اونجا که نباید بری نری اما من تو راحت

می تونی اونی که نباید بگی نگی اما من چی من هیچ کاری نمی تونم من نمی تونم من

 اعتراف می کنم که من نمی تونم من اعتراف می کنم تو قوی ترین و من نحیفتر..ی..

نگاه کن قلم را هم حتی نمی توانم در دستانم نگه دارم ، نمی توانم ، من نمی توانم ننویسم ،

ظلم است به آنکه می پرستی ظلم است.

نمی توانم چرا مگر من چه گناهی دارم جز یک نگاه انقدر محو تماشایت شدم که چشمانم

 نتوانست ، گناه است ، خطا است، اشتباه است، این لغت دلم را آرام نمی کند دلم به سختی....

نمی خواستمت ، نمی دانم می خواهمت؟؟!

آسمانت بارانی ، دلت صاف ، چشمانت بسته ، لبانت باز برای فریاد قهقهه ای بر روزگار .

 من ساکت در گوشه ای ، تو در چشمان منی!

شنبه بیست و پنجم آبان 1387 |

سکوت ، زنجیر ، ماه و خورشید!

صدایی  تو می آید چه باید می کردم که نکردم که نکردم چه باید می دیدم که ندیدم

چه باید می شنیدم که گوش مرا نوازش نکرده چه بوده که نبوده ، همه بوده همه

بوده ،بوده ، همه بوده چون هست . صدایم گرفته ، گرفته ، گرفته پشت زنجیری از

 اسارت زنجیری که قبلا می خواست فکر مرا با گویی سربی ساکن نگه دارد ولی انگار

 قدرت من بیشتر از آن است که زنجیر ها و دسبند ها بتوانند جلو آن را بگیرند آنقدر

 زنجیر پاره کرده ام که فکر می کنم زنجیر برای پاره شدن است نه برای بستن چیزی


آنقدر فریاد زده ام که به سکوت عادت کرده ام ، سکوت عادتی دیرینه است قداست

این لغت انقدر است که اگر گفته شود شکسته می شود . سکوتی از مستی و

 بی هوشی ، سکوتی از تحیر ، سکوتی از تعجب ، ولی سکوتی از جنس فریاد ،

 وقتی صدایت آنقدر بلند باشد که زبان توانایی گفتنش را نداشته باشد این سکوت

است که صدای تو را به ستون های آسمان می کوبد!


ای کاش می شد طنابی را به دور حلقه ماه بست و به آسمان رفت وقتی به آسمان

 نزدیک شدیم طنابمان را قطع کنیم و ماه را زیر پا بگذاریم و نوبت ماه بعدی انقدر ماه

 زیر پا بگذاریم تا به وجود خورشید پی ببریم . ای درختان از این زمین چه می خواهید

 رها کنید ریشه های خود را ، زمین جز زنجیر برای شما چیزی نیست پرواز کنید و ریشه

 را در زمینی دیگر فرو ببرید و قبل از فرو رفتن بیرون آورید این تکرار را با سختی انجام

 دهید تا لذت زنده بودن را بیاموزید !


چه زیباست فرار از هرچه دایره است چه زیباست سفر بر روی خطی خمیده سر

خط را کودکی بازیگوش بدون هیچ قانونی روی صفحه ی دلی بزرگ کشیده باشد

انقدر ادامه بده تا در هیچ کجا تمام به پایان برسی !


ولی سکوت ، زنجیر ، ماه و زنجیر همه تمام می شوند و صفحه را خالی می کنند

 چون باید هیچ شد و با برگی سفید شروع کرد ، آنقدر سفید که چون خطی سفید

بر آن کشیده شد بیرون انداخته شود.

پنجشنبه نهم آبان 1387 |

#

خدایا عذر می خواهم ، خدایا مرا ببخش ، خدایا می خواهم بد کنم!، خدایا می خواهم باشم

 آنگونه که می اندیشم ، خدایا مرا ببخش خدایا ... .

خدا #   خد#   خ#   #.

تمام شدم ، صفر ، هیچ ، پوچ ، خالی ، تهی.

اگر بخواهم که نبوده باشم باید چه کنم؟ اگر می شد...

 

چهارشنبه یکم آبان 1387 |

شک

دوست داشتم بتونم به هرچه هست شک کنم ، ولی می گویند به اندیشیدن نباید خطر کرد ،

 اندیشیدن و نرس از اندیشیدن ترس از ترک هر آنچه هست ، ترس از ترک سنت ، ترس از تغییر ،

 ترس از هیچ  و هیچی شدن و تا کی بترسیم ، می خواهم نترسم ، می خواهم نترسانند ،

 می خواهم نترسانندشان ، می خواهم باشم آنگونه که اندیشیدم آنگونه که درست می پندارم

 نه آنگونه که درست می پندارندم. نمی خواهم دیگر فکرم مفعول فعل های دیگران باشد

 نمی خواهم به آنچه نمی خواهم بیندیشم.

علم شیمی با قصه یک کتاب با نام شیمی دان شکاک شد می خواهم شروع شوم می خواهم

 باشم.

خدایا اگر نگذارند من گناهکارم و اگر بگذارند من گناهکارشان هستم پس در هر صورت من

گناهکارم من یعنی گناه  اگر جز این بود تو خدای من نبودی ، تو را قسم کفر نمی گویم !

من فقط نادانم نمی خواهم ندانم !

من پر از خواه و خواستن ها هستم دلم می خواهد بدانم ، باید بخواهم یا نه؟ و این تنها

و یا آخرین خواه من است. اگر تو خدای منی پس به من میگویی که باید بخواهم ولی انگار

من بدبخت باید با خدای دیگران زندگی کنم .

این کفر است!

چهارشنبه یکم آبان 1387 |

سکوت

آه - نمی دانم آهم چقدر عمیق باشد تا تمام چیزهایی که در دلم ریختم و هست

 را با یک دم خارج کنم ، ای کاش آسمان هم می توانست حرف بزند تا شاید به من

 می گفت که مرا می فهمد و یا دریا !

شاید هم این سکوت است که آنها را بزرگ کرده ، این سکوت شب این سکوت تاریکی

 این سکوت دل من ، سکوت دل من ، سکوت دل من ، همین سکوت دل با من

 چها خواهد کرد .

ای خدا من از فیزیک سه بعدی خودت سخن حرف می زنم ، هر چیزی اینجا ،

جایی دارد برای تمام شدن ، اینجا هیچ خازنی ایده ال نیست پس چطور می شود

دلی پر شود و بیرون نریزد ؟

خدایا چه می شد شبی بود برای خالی کردن دلها چه می شد شبی بود برای

 پر کردن دنیا از دلمان!

امضا : مست شب   

چهارشنبه یکم آبان 1387 |

هیچ کس

همیشه با همیم هیچ وقت رهایت نمیکنم ، مرا رها کردند ، به من پشت کردند ،

مرا نبودند ، مرا پیدا نکردند ، گم شدم پیدا شدم بازیچه شدم ، ما با همیم تا آخر

 عمر هیچ کس را در این خلوت عاشقانه مان راه نمی دهیم ، می دانم ظلم است

 ولی حرف از من عمل از تو ولی قانون دنیای ماست که به دیگران اجازه محبت

 کردن را بدهیم . تمام شبهایم را پر کردی از تو می خواهم خوابم را نیز پر کنی .

من و تو که باشیم هیچ کس نمی تواند ما را آزار دهد . من با تو به هر چه

می خواهم می رسم ولی کمک می خواهم با تو ام تنها یک زندگی ! من کمک

 می خواهم ما را از من جدا مکن من می خواهم ریسمانی باشد آنورش تو!

وقتی دلت گرفت فقط کافیه یک آه مرا بکشی تا به حالا نشده گوش من نشنود

آخه پر تر از تو در دلم نیست .

نمی دانم و فکر می کنم تو بودی که آمور را در دلم راه ندادی ، زورش زیاد بود

 ولی من و تو دو تا بودیم و او یکی و عشق هم این بین نصف شده بود ، من و

تو ونصفه ی دیگر بودیم!

ما با همیم تا همیشه خودمان ! ای تنهایی!

امضا : مست شب  22/5/87

چهارشنبه یکم آبان 1387 |



من میثم شمسی
روزگاری هیچ بودم
به دنبال هیچم
نیستی منتظرم باش...

nashenas8631@yahoo.com

درد درد، عجب لذتی!
ایست!!!
آینده یک نور!
بعد از ثبت خاطراتی سرد!
چه ؟به تو چه!
قلم!
آماده ی سفرم!
باید یا نباید؟
هر روز از نو ببینیم!

RSS 2.0
JavaScript Codes


Designed By ParsTheme