|
صدایی تو می آید چه باید می کردم که نکردم که نکردم چه باید می دیدم که ندیدم
چه باید می شنیدم که گوش مرا نوازش نکرده چه بوده که نبوده ، همه بوده همه
بوده ،بوده ، همه بوده چون هست . صدایم گرفته ، گرفته ، گرفته پشت زنجیری از
اسارت زنجیری که قبلا می خواست فکر مرا با گویی سربی ساکن نگه دارد ولی انگار
قدرت من بیشتر از آن است که زنجیر ها و دسبند ها بتوانند جلو آن را بگیرند آنقدر
زنجیر پاره کرده ام که فکر می کنم زنجیر برای پاره شدن است نه برای بستن چیزی
آنقدر فریاد زده ام که به سکوت عادت کرده ام ، سکوت عادتی دیرینه است قداست
این لغت انقدر است که اگر گفته شود شکسته می شود . سکوتی از مستی و
بی هوشی ، سکوتی از تحیر ، سکوتی از تعجب ، ولی سکوتی از جنس فریاد ،
وقتی صدایت آنقدر بلند باشد که زبان توانایی گفتنش را نداشته باشد این سکوت
است که صدای تو را به ستون های آسمان می کوبد!
ای کاش می شد طنابی را به دور حلقه ماه بست و به آسمان رفت وقتی به آسمان
نزدیک شدیم طنابمان را قطع کنیم و ماه را زیر پا بگذاریم و نوبت ماه بعدی انقدر ماه
زیر پا بگذاریم تا به وجود خورشید پی ببریم . ای درختان از این زمین چه می خواهید
رها کنید ریشه های خود را ، زمین جز زنجیر برای شما چیزی نیست پرواز کنید و ریشه
را در زمینی دیگر فرو ببرید و قبل از فرو رفتن بیرون آورید این تکرار را با سختی انجام
دهید تا لذت زنده بودن را بیاموزید !
چه زیباست فرار از هرچه دایره است چه زیباست سفر بر روی خطی خمیده سر
خط را کودکی بازیگوش بدون هیچ قانونی روی صفحه ی دلی بزرگ کشیده باشد
انقدر ادامه بده تا در هیچ کجا تمام به پایان برسی !
ولی سکوت ، زنجیر ، ماه و زنجیر همه تمام می شوند و صفحه را خالی می کنند
چون باید هیچ شد و با برگی سفید شروع کرد ، آنقدر سفید که چون خطی سفید
بر آن کشیده شد بیرون انداخته شود. |