تبليغاتX
بی تو
بی تو

برای پر شدن لحظه لحظه زندگی ام !


زندگی قرمز!

سخت ترین لحظه ی زندگی من آن روز بود که دیدم شمعی

 می سوزد تا شاید پروانه به کنجکاوی نورش به دورش طواف

 کند ولی ای کاش چشمانم را نمی بستم تا، تا شاید شمع را ...

دورترین نقطه ی زندگی من آنجا بود که بعد از اینکه گل صدای

 ناله ی بلبل را شنیدخارش را بدرقه ی پای بلبل نکند ولی ای

کاش چشمانم را نمی بستم تا شاید گل را ...

زیبا ترین لحظه ی زندگی ام زمانی بود که دو کبوتر وقتی

خانه یشان را را ساختند از چشمانشان اشک ریخت ولی

ای کاش چشمانم را نمی بستم تا شاید اشک را ...

وقتی رنگ زندگی قرمز شود ضربان قلبت را نمی توانی

کنترل کنی وقتی رنگ زندگی ات قرمز شود به جز یک نگاه

هیچ نمی بینی و وقتی رنگ زندگی ات قرمز می شود که

 چشمانت خون ببارد. شاید آنقدر بزرگ بود این حس که با

بودن کم ارزش می شد و این است دوستی ستارگان.

نمی دانم واژه حس لیاقت نشستن را در کلامم را داشت

ولی برای بیان آن هیچ واژه ای مشترکی بین انسان ها نیست.

پس ای آمور بمان یک آمور همیشگی !

بعد از خط خوردن تو سخت است تحمل نبودنت، ولی دل

 باید تحمل کند، می داند و یا باید بداند که همین است

دوستی ستارگان، لیاقت تو کمتر از این نیست.

Finish & any

 

 

شنبه بیست و سوم آذر 1387 |

هر چه می خواهیم!

ای تو ای که نیستی هر چه می خواهی بکن من هم هر چه خواستم می کنم،

 اگر این دنیا عکس العمل، عمل من نیست، اگر تو عمل مرا عکس العمل نیستی

 و نامردی، من عکس العمل عمل تو می توانم باشم: من هم نامردم!

در زیر سقف آسمان داد می زنم هر آنچه مرا پر کرده است در زیر سقف آسمان

 فریاد می کشم هر آنچه را می خواستم! هیچ سوالی را جواب نمی دهم چون

 نمی خواهم چون من به پرسشگر مجوز پرسش نداده ام که بخواهم جواب بدهم.

 من فقط به نیستی جواب می دهم و می پرسم هر آنچه به نظرم بیاید و حتی

 از هیچ هم نمی ترسم!

من یک روز هست بودم یا نیست بودم؟ اگر نیست بودم پس درست است که اکنون

 به دنبال نیستی باشم! اگر هست بودم و در نقطه ای از صفر شروع کردم پس قبل

 آن در بی نهایت بودم (همه چیز گرد است) و می دانستم الان وجود دارد و با علم

 به این در گذشته، الان این جا هستم این یعنی اجبار یا اختیار و اگر اختیار پس

درست هستم، پس همین است و درست است همین! باشم این گونه و بخواهم

نیست باشم!

که می گوید "نیست"، نیست. نیست هست ، در "هیچ جا"، "نیست" هست.

و آن جاست مقصد من!

Finish & any

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 |

زنجیری به هیچ!

به جلو که نگاه می کنم هیچ نمی بینم، پشتم را نیز که پاک کرده بودم، به زیر پایم که

 نگاه می کنم هیچ نیست، بالای سرم را نیز که پاک کرده بودم، اطرافم فقط پر شده از

 هیچی و این یک محیط جدید است نمی دانم زندگی به چه قیمتی حاضر است به من

بفهماند که او هم تغییر می کند؟ قبول! خیلی وقت است که قبول دارم راکد نیستی.

 وقتی آخرین زنجیر را پاره کردم خوشحال بودم که رها شدم از هر اسارت و هر زنجیری

 ولی ندانستم به هیچ وصل شدم ندانستم که اسارت به هیچی خیلی سخت است

 چون نیست که خود را از اسارتش آزاد کنی! به من گفت از این گیجی لذت ببر من خیلی

 وقت است لذت را پاک کرده ام من خیلی وقت است که رنگ ها را نمی بینم.

با هیچ می گذرانم تا که شاید من نیز هیچ شوم ولی به من گفت هست هیچ وقت

 هیچ نمی شود ولی من می خواهم پس می توانم من خود را با اطرافم حل می کنم

 من خود را هیچ می کنم من هیچ را خود می کنم.

دنیای بزرگ نیستی منتظرم باش!

دوشنبه چهارم آذر 1387 |



من میثم شمسی
روزگاری هیچ بودم
به دنبال هیچم
نیستی منتظرم باش...

nashenas8631@yahoo.com

قدرت!
درد درد، عجب لذتی!
ایست!!!
آینده یک نور!
بعد از ثبت خاطراتی سرد!
چه ؟به تو چه!
قلم!
آماده ی سفرم!
باید یا نباید؟

RSS 2.0
JavaScript Codes


Designed By ParsTheme