|
سخت ترین لحظه ی زندگی من آن روز بود که دیدم شمعی
می سوزد تا شاید پروانه به کنجکاوی نورش به دورش طواف
کند ولی ای کاش چشمانم را نمی بستم تا، تا شاید شمع را ...
دورترین نقطه ی زندگی من آنجا بود که بعد از اینکه گل صدای
ناله ی بلبل را شنیدخارش را بدرقه ی پای بلبل نکند ولی ای
کاش چشمانم را نمی بستم تا شاید گل را ...
زیبا ترین لحظه ی زندگی ام زمانی بود که دو کبوتر وقتی
خانه یشان را را ساختند از چشمانشان اشک ریخت ولی
ای کاش چشمانم را نمی بستم تا شاید اشک را ...
وقتی رنگ زندگی قرمز شود ضربان قلبت را نمی توانی
کنترل کنی وقتی رنگ زندگی ات قرمز شود به جز یک نگاه
هیچ نمی بینی و وقتی رنگ زندگی ات قرمز می شود که
چشمانت خون ببارد. شاید آنقدر بزرگ بود این حس که با
بودن کم ارزش می شد و این است دوستی ستارگان.
نمی دانم واژه حس لیاقت نشستن را در کلامم را داشت
ولی برای بیان آن هیچ واژه ای مشترکی بین انسان ها نیست.
پس ای آمور بمان یک آمور همیشگی !
بعد از خط خوردن تو سخت است تحمل نبودنت، ولی دل
باید تحمل کند، می داند و یا باید بداند که همین است
دوستی ستارگان، لیاقت تو کمتر از این نیست.
Finish & any

|