تبليغاتX
بی تو
بی تو

برای پر شدن لحظه لحظه زندگی ام !


روز ازل که چشم به دنیا گشودم ، ندایی آمد که من شاهکار

خلقت بودم.

دنیا را که شمیدم آسمان را فهمیدم، آسمان سقف دنیای من

 شد و تکیه گاه پاهایم زمین، چندی که گذشت فهمیدم سقف

 دنیای من ستونی ندارد آسمانم بر سرم ریخت زیر سنگینی بار

 آسمان به خود گفتم هنوز زمین زیر پایم است تا اینکه فهمیدم

 زمین گرد است و من به توپی که خود هیچ تکیه گاهی ندارد

 تکیه زده ام آری گالیله و نیوتن خلقتی که من ساخته بودم بر

 هم زدند حال خلقتی نبود پس شاهکارش نبز با او به دنیای

 توهم و تلقین پیوست. من می خواهم داد بزنم کدام خلقت کدام

 شاهکار، من خلقتی نمی بینم من هیچ هستم و دنیایی ندارم!

آسمان که بر سرم ریخت خیلی راحت تر می شد ستاره چینی

 ماه آسمانم دیگر ناز نمی کرد چون در کنارم بود دیگر زمین

نمی توانست جلو آفتادن بقیه سیب ها را بگیرد و این یعنی

شکسته شدن همه قفس ها!

Finish & any

شنبه بیست و هشتم دی 1387 |

باید یا نباید؟

همه را از اطرافم خالی می بینم نمی دانم آیا خودم می خواهم

 یا همه اینگونه می خواهند، دیگر نمی دانم چه می خواهم

 چه نمی خواهم، نمی دانم باید تکیه کرد بر چیزی یا بر هیچ

تکیه زد، نمی دانم باید به دنبال نور باشم یا به دنبال کلید یک نور

 برای خاموشی تک پرتو های نور، نمی دانم باید به دنبال آنچه

 نیست باشم یا آنچه هست را نبینم، نمی دانم باید یا نباید،

 نمی دانم که آیا نمی دانم یا نمی خواهم بدانم و یا شاید می دانم

 و نمی خواهم بدانم که می دانم، اگر اطرافم پر از هیچ است

 پس من که سرم به زیر است این سایه ها چیست، شاید باید

 بگویم همه جا باید سایه باشد این غیر سایه ها چیست. دیگر

نمی دانم باید چه بگویم و چه نگویم دیگر نمی دانم آیا باید یا نباید

 با خودم حرف بزنم، اصلا خود را باید هست بدانم که با خود حرف

 بزنم و یا اینکه خود را نیست بدانم و با نیستی سخن بگویم نمی دانم

 صفر را ببینم یا یک ها را نبینم  یا اینکه ده ها را ببینم ولی اگر

 ده ها را ببینم باید 2 های دروغگو را نیز ببینم شاید هیچ نیز پر

از دو باشد ولی هیچ من باید پر از هیچ باشد و فقط هیچ حق

ورود به آن را داشته باشد نمی دانم می گویم چه را؟

آنچه را می خواهم یا آنچه را نمی خواهم باید خودم را خالی کنم

 می دانم پر شده ام از آنچه نمی خواهم و شاید آنچه می خواهم

 و دستانم کوتاه است و باید بیرون بریزم هر آنچه مرا پر کرده.

پر، خالی، شدن، بودن، نیستن، ناهشیاری، سبک سر، فرار،

 پرتاب، صدا، صنمی هست چرا؟ چرا شما بوسه ها هستید؟

 چراغ ها روشن یا خاموش ، شب یا صبح، سپیده دم یا غروب، لب

مرزها یا خود مرزها، ویا شاید آنور خط، اینبار نور صدا می زند و

فریاد دیده می شود من فریادم را نمی شنوم ولی می بینم

من دنیا را می شنوم!!

یکشنبه پانزدهم دی 1387 |

هر روز از نو ببینیم!

صدا کنم؟ سکوت !

ای آب‌ها به کجا می‌روید چرا فکر می‌کنید با رود شدن و

فرار از گذشته و چشم بستن به آینده آزاد و رهایید؟

این جوی شما را آنجا که می‌خواهد می‌برد نه برای اینکه

شما به دریا متصل شوید و شما دریایی شوید بلکه برای

 اینکه دریا بزرگ تر شود ودریا خشک نشود، برای اینکه

 دریا اسطوره بماند، برای اینکه با شور خود رکود دریای

 خود خواه را سرپوش باشید، تا موج بسازید، تا شاید گفتند

 دریا خشم و خروش و شادی دارد.

آری چشم‌هامان را ببندیم و دوباره باز کنیم دریا اگر دیروز

 آن بود امروز این است، دنیا اگر امروز این است فردا آن

 خواهد بود چشم‌هامان را ببندیم و دوباره باز کنیم و

 از نو ببینیم.

بیایید این بار دریا را کوچک ببینیم، بیایید این بار دریا را

 خودخواه ببینیم، این بار دریا را ساکت و آرام از نخوت

ببینیم. این است چون من فکر می کنم پس اگر من

فکر نکنم نیست است!

Finish & any

سه شنبه سوم دی 1387 |



من میثم شمسی
روزگاری هیچ بودم
به دنبال هیچم
نیستی منتظرم باش...

nashenas8631@yahoo.com

قدرت!
درد درد، عجب لذتی!
ایست!!!
آینده یک نور!
بعد از ثبت خاطراتی سرد!
چه ؟به تو چه!
قلم!
آماده ی سفرم!
باید یا نباید؟

RSS 2.0
JavaScript Codes


Designed By ParsTheme