|
و به قدرت قلم باید بر تکیه گاه کاغذ لم داد و چنان مست شد که قلم
با دستان تو خطی بر کاغذ نکشد و این قلم است که می نویسد. ای
کاش ای کاش؛ چقدر این کلمه را دوست دارم چون تنها کلمه ای است
که مرا به آنچه می خواهم می برد و جمله ای می سازد که پایان آن
برابر با تحقق آن است و این است قدرت کلمه ای که قلم می نویسد
نه دستان من.
و شاید دوست داشتن را نمی فهمی ولی مطمئنم که با آن زندگی
می کنی و تو داد زدی که من زندگی نمی کنم پس من با زندگی نکردن
دوست دارم زندگی کنم و این هیچ وقت مرا در حسرت رویاهایم
نمی گذارد آری این است لذتی که شاید نیست و شاید فریاد تو را رها کند.
ای کاش همه مثل من نمی فهمیدند!
و صدایی است به بلندای کوه آرزوی من و شاید نباید صدایی را بشنوم
پس من بر تک قله کویر زندگی می ایستم و شاید دوست داشته
باشم تنهایی و تک بودن را ولی این اعتیاد من را خواهد خورد آنقدر از
من می خورد تا من در تنهایی ام گم شوم و این است آن!
 |