|
به جلو که نگاه می کنم هیچ نمی بینم، پشتم را نیز که پاک کرده بودم، به زیر پایم که
نگاه می کنم هیچ نیست، بالای سرم را نیز که پاک کرده بودم، اطرافم فقط پر شده از
هیچی و این یک محیط جدید است نمی دانم زندگی به چه قیمتی حاضر است به من
بفهماند که او هم تغییر می کند؟ قبول! خیلی وقت است که قبول دارم راکد نیستی.
وقتی آخرین زنجیر را پاره کردم خوشحال بودم که رها شدم از هر اسارت و هر زنجیری
ولی ندانستم به هیچ وصل شدم ندانستم که اسارت به هیچی خیلی سخت است
چون نیست که خود را از اسارتش آزاد کنی! به من گفت از این گیجی لذت ببر من خیلی
وقت است لذت را پاک کرده ام من خیلی وقت است که رنگ ها را نمی بینم.
با هیچ می گذرانم تا که شاید من نیز هیچ شوم ولی به من گفت هست هیچ وقت
هیچ نمی شود ولی من می خواهم پس می توانم من خود را با اطرافم حل می کنم
من خود را هیچ می کنم من هیچ را خود می کنم.
دنیای بزرگ نیستی منتظرم باش!

|