|
روز ازل که چشم به دنیا گشودم ، ندایی آمد که من شاهکار
خلقت بودم.
دنیا را که شمیدم آسمان را فهمیدم، آسمان سقف دنیای من
شد و تکیه گاه پاهایم زمین، چندی که گذشت فهمیدم سقف
دنیای من ستونی ندارد آسمانم بر سرم ریخت زیر سنگینی بار
آسمان به خود گفتم هنوز زمین زیر پایم است تا اینکه فهمیدم
زمین گرد است و من به توپی که خود هیچ تکیه گاهی ندارد
تکیه زده ام آری گالیله و نیوتن خلقتی که من ساخته بودم بر
هم زدند حال خلقتی نبود پس شاهکارش نبز با او به دنیای
توهم و تلقین پیوست. من می خواهم داد بزنم کدام خلقت کدام
شاهکار، من خلقتی نمی بینم من هیچ هستم و دنیایی ندارم!
آسمان که بر سرم ریخت خیلی راحت تر می شد ستاره چینی
ماه آسمانم دیگر ناز نمی کرد چون در کنارم بود دیگر زمین
نمی توانست جلو آفتادن بقیه سیب ها را بگیرد و این یعنی
شکسته شدن همه قفس ها!
Finish & any |