|
چه می خواهم نمی دانم که می خواهم، نمی خواهم بدانم که چه می خواهم!
تو که نیستی دنیا آرام شده حرکت ها دیده نمی شوند همه ساکن همه آرام
همه ی شلوغی ها تمام شده ضربان قلب من آرام تر شده نفس هایم را خودم
و برای خودم می کشم. لذت را بی تو بودن تجربه کردن چه حالی دارد، مستی
را بی تو بودن به من آموخت. چه لحظه ایست لذت خود بودن از خود، و فقط خود
بودن و بی خود بودن، بی خود بودن و نبودن و اینجاست نهایت لذت، نبودن از
پر بودن از خود!
آنقدر بی خود از خود و پر از خود بودم که این دفتر را فراموش کردم دیگر قلم
نمی نوشت قلم را فراموش کرده ام چون قلم را به دست من دادند و خود
قلم را نگرفته بودم ولی این بار برای خودم قلم را حرکت می دهم من هیچ
چرایی را با قلمم جواب نمی دهم آنچه می خواهم می نویسم به تو چه!
اینجا من و خود من هستم که حکم می کنم چه بنویسم من به قلم می گویم
حرکت کن یا نکن من می گویم ای حقیقت لخت شو و من می گویم که
اندیشه ی من برای من است دنیای من مال من است! |