|
/*
/*]]>*/
زرد تر از قصه ی یک پاییز، روشن تر از افسانه
خورشید و سردتر از تراژدی زمستان یک سال!
نبودن را به از بودن می خواستم چون نبودن یعنی
تمام شدن همه ی فکرها یعنی تمام شدن تمام وای ها یعنی تمام شدن همه ی ترس ها یعنی
تمام شدن همه ی فرداها و همه ی دیروزها و شنیدن صدای یک بوق و یا شنیدن یک نت از
موسیقی رنج آور و یا دیدن یک عکس از فیلم درام زندگی و یا یکرنگ بودن صفحه کاغذ و
آنقدر فرصت را کم می کنیم تا هیچ کس نتواند رنگ عوض کند تا شاید یک رنگ شویم ای
کاش سیاهی رنگ تاریکی نمی شد ای کاش قار قار کلاغ ها هیچ وقت تکرار نمی شد، و شایدباشد
آن همه کاش من و چشمان من نمی داند دیدن آنها را!!!
|