|
امشب ستاره دیگر نمی خواهد بتابد خوب شاید خسته
شده شاید از فردا داد بزند ولی ای کاش صدای دل مرا شنیده باشد چون این بار بلندتر
داد زده بودم و فریاد کشیدم آخه به جز من کسی نبود و تنهایی هم ناراحت از بی توجهی
های من شاید فردا را با هم روی نیمکت می نشستیم زیر یک کاج بلند ولی شاید قلم این
بار تند نرود، از خویشتن نمی پرسد دارد چه میکند اینقدر دستان من ان را بر کاغذ می
کشد چه فایده؟ اگر می توانست هیچ وقنت حرکت نمی کرد آخرش چی ؟من دستانم را آنقدر
حرکت می دادم آنوقت همه می فهمیدند که قلم و کاغذ من چقدر نامرد نامردن!
درد این بار سکوت کرده نمی داند چه کند هیچ راهی
ندارد می خواهد فرار کند اما راه آن را نیز بسته ام چون آموخته ام بی او درد بزرگتریست و وقتی زجه می زند چه لذتی می برم وقتی بر سرش داد میزنم ساکت به دیروز امیدوار می
خوابد قلم خوشحال بود اگر نمی دانستم!!
|